مناقصه: چندتا پری‌‌دریایی بدبخت اعتراف کنند تا به سر شود بالاخره   

نه خدا دارم نه آیین نه اسطوره...نه حتا منش درست و حسابی...لااقل حافظه‌‌ام را انکار نکنم....


(شب - دو مرد همسایه سر کوچه ایستاده اند- سرد و ابری است. چمباتمه و دست در جیب و ها کنان کنار سطل آشغال و مرنوی گربه‌ها گپ می زنند. یک زن و مرد در انتهای کوچه کنار هم راه می‌روند و دورتر می‌شوند)

مرد1: خودشون بودن؟
مرد2: آره فکر کنم
مرد1: می دونستی اولش 5تا پسر داشتن؟
مرد2: نمی دونم چن تا ولی می دونم یکیشون یه بار وقتی پدره ازش می‌خواد که بره رو خرپشته یه چیزی بیاره می‌ره همونجا و  هنوز تا امروز برنگشته....
مرد1: آره.....پدره شب اول به جای این که بره دنبالش تا صب می خوابه و بعد یادش می افته که پسره برنگشته....به زنش گفته فکر کردم همونجا خوابیده...در صورتیکه تو خرپشته ی اونا یه آدم 180 سانتی فقط می تونسته خم بشه و تازه نصف کونش هم به پاگرد راه پله تجاوز کنه.....بالا پشت بوم هم که اون شب برفی بوده نمی‌تونسته بخوابه....
مرد2: یکی دیگه از پسراش می‌دونی که .....وقتی داشته با سرعت دور خودش می چرخیده؛ اولش به دلیل سرعت زیاد به چشم همه‌ی اونایی که تماشاش می‌کردن  تار می‌یاد ولی وقتی وامیسته می‌بینن که تموم مدت یه فرفره بوده که داشته می‌چرخیده....انگار نه انگار .....یکی از همین فرفره رنگی‌های چوبی.....
مرد1: می‌دونستی زن و شوهره اول زندگیشون که می‌رن ماه عسل از اونجا یه ماهی گنده می‌گیرن و میان می‌ذارن تو فریزر و تا همین الان بعد از 22 سال هنوز شب‌های عید و تولدهاشون یه تیکه از گوشت ماهیه ورمی‌دارن و می‌خورن.....
مرد2: آره و  می‌دونم به خاطر همین ماهیه است که بعد از این همه بلا که سرشون اومده هنوز دست همدیگه رو می‌گیرن و عاشقانه تو کوچه خیابون می‌گردن...یه جور نشونه‌ی ماندگاری و وفاداری....شانسکی از دریا اومده تو دست اینا....
مرد1: زن من یه بار مهمونشون بود....گفت زنه وقتی دراز کشیده بود یه دم ماهی در ادامه‌ی بدنش از زیر پتو بیرون بود....شکل پری دریایی‌ها....ولی زنم فکر کرده بود که کفش‌های غواصی بوده....زنم فکر کرده بوده شاید عادت داره موقع خوابیدن از اونا پاش کنه....زن من به جای سوال کردن همیشه خودش جواب رو تخیل می‌کنه....که خب من هم خیلی بهش افتخار می کنم.....
مرد2: می‌دونی دخترشون رو قلمه زدن؟...همین دختر بانمکی که با اتوبوس می‌ره مدرسه....یه بار زن و مرده باهم می‌رن مهمونی می‌بینن خانم صابخونه چه دختر خوشگل و خوبی داره....می‌گن اجازه می‌دین از این دختر خوشگلتون یه قلمه بزنیم....که میزبان هم گفته با کمال افتخار ...اینا هم یه برش از دختره آورده‌ان و تو لوله گذاشتن و با سرم قندی نمکی که ریختن پاش شده همین دختر خودشون....
مرد1: خودشه؟
مرد2: اوه آره...زنه‌اس....
مرد1: داره میاد سمت ما....
مرد2: چی‌کار داره؟....ببین یه پلاستیک آشغال دستشه....می‌خواد تو سطل بندازه....
مرد1: همین جوری وانمود کن که داری حرف می زنی و حواست به اون نیس....
(چند لحظه صبر می کنند تا زن نزدیک شود. مکالمه را از سر می گیرند)
مرد2: فردا می‌ری سر کار؟
مرد1: آره....
مرد2: تعطیله که؟
مرد1: ما یه مناقصه برنده شدیم....می‌رم اسنادشو آماده کنم....
مرد2: همون استخراج سنگ آهن تو تاجیکستان؟
مرد1: آره ...تو از کجا می‌دونستی؟....
مرد2: پریشب که داشتی ماشین زنتو پارک می‌کردی گفتی....
(زن به سطل نزدیک می‌شود. چند گربه او را مشایعت می‌کنند. یک کله‌ی ماهی گنده توی سطل می‌اندازد.)

مرد1: کتاباتو خوندم....اگه باهام تا در خونه بیای پس می‌دمشون به‌ت...
مرد2: خب بابا....دور شد دیگه.....چی انداخت تو سطل؟
مرد1: تابلو بود که...از همون دور دیدم کله ماهی بود...
مرد2: کله‌ی ماهیه؟
مرد1: نه پس.....کله‌ی ماهیه دیگه....
مرد2: خب دیگه...ماهی‌شون تموم شد....
مرد1: یعنی از فردا زنده‌گی‌شون به فنا می ره...
مرد2: خب از فرداس که زنه بیاد و به بدبختی‌ش اعتراف کنه....
مرد1: در عوض دوست می‌شیم باهاشون....
مرد2: آره...فقط وسط اعترافای این‌جوری  دوس‌داشتنی می‌شن آدما....
مرد1: ولی فکر می‌کردم داستان این‌ها رو فقط من می‌دونم....یعنی خب داستان اون ماهیه و کفش‌های غواصی بهم سرنخ داد....
مرد2: من هم فرفره‌هه رو دیده بودم.....و دخترشون که می‌گفت من یه خواهر شبیه خودم دارم که بچه‌ی دوست مامانمه...اینو تو سرویس مدرسه گفته بود....
مرد1: ساعت چنده؟....این جا سرده ...می‌تونم بیام پیش‌ت یه چای بخورم؟...یا تو بیا خونه‌ی ما کتاباتو هم به‌ت پس بدم....
مرد2: من میام خونه‌ی شما....زنت خونه‌س؟
مرد1: نه ...خواهرش مریضه...طفلی رفته پیش‌ش ازش مراقبت کنه....
مرد2: چه مهربونه....
مرد1: چه سرده.....بریم پس....
مرد2: من حرف زدن با تو رو از همه چی بیش‌تر دوست دارم....
مرد1: چرا راستی؟
مرد2: مثلن هیچوقت دلم نخواسته بود راجع به این زن و شوهره با هیشکی حرف بزنم...
مرد1:آره من هم...اصلن تا دیدمت همه‌اش خودش اومد....وگرنه من رازنگه‌دارم....
مرد2: ولی از امشب که کله‌ی ماهیه نیست....می‌بینی فردا....خوشبختی پررررر.........اعتراف می‌کنه و از خودمون می‌شه....
مرد1: بریم بریم....گربه‌ها هم رفتن....

 

 

 

لینک