مردهایی که کمیک‌استریپ‌ها به من ارزانی‌ داشتند.   

به یاد دارم زمانی که طفل بودم مرد دلخواه از نظر من یکی از مردهای کمیک استریپ‌واره‌‌های کتاب زبان انگلیسی بود. همان جان یا آقای براون که هلوهاوآریویی تحویل مری یا لیز می‌داد. به موقع سر کار می رفت و هاف پاست توئلو غذا می‌خورد و فایو اوکلاک می‌آمد خانه. خیلی سرراست، بای باس اُر واک کنان . خیلی قانع و نانازی و قابل پیش‌بینی. سفید و لاغر و عینکی بود شبیه دکتر کاوه که سر خیابان ما داروخانه داشت. کمی وودی آلن‌طور گیج و گول.  بعدها تنها صفتی که از این مرد نقاشی کتاب انگلیسی برای‌ام خواستنی باقی ماند همین رنگ مهتابی و پوست خوش و لاغری بود. این قسمت ثابت آدم من ماند ولی چیزهای اطراف‌اش بنا به تجربیات من عوض که نه متکامل می‌شد. حالاش هم دست خودم نیست من جذب  آدم‌هایی که هم‌نقص خودم هستند می‌شوم.  عین خودم....آدمی که از حال خوش‌اش ناراحت نیست. جلودار و جورکش و چوب به‌کون و چلیپا به دوش هیچ امّتی نیست. به هر قیمتی نمی‌خواهد آهن‌‌دل و نفوذ ناپذیر نشان بدهد. خودش را ضایع می‌کند.  به آسانی به عناصر تشکیل دهنده‌‌ی خودش بدل می‌شود. خجالت نمی‌کشد این‌ور آن‌ور بنویسد عاشق‌ام. موقع قطع اس.ام.اس از مخابرات می‌خواهد که عشق‌اش را پس بدهد. حتا بعد از به‌هم‌زنی، الکی پیغام اشتباهی هم می‌فرستد.دعای مهر و محبت از شابدلعظیم می‌‌گیرد. به شیرینی خوران بعد از محرم و صفر هم فکر می‌کند. همین‌قدر خز همین قدر خیل....... و بعدش هم می‌رسد(همین‌جا آقا) و پیاده می‌شود. 

لینک