زنده بر بالای قزل‌آلاهای چِت‌مرده   

قزل‌آلا داغ بود.

لامصصب هر 4 پرس‌ش هم داغ بود.

نکرده بودند یک پرس‌ش را با شیر سرد درست کنند مثل دسر.

یک پرس‌ش را با آب ولرم مثل سرلاک.

هر 4 پرس که توی 4 ظرف یک‌بار‌مصرف بود، 4 نه ،بل‌که بسته به سطح گردش‌ش، 40 گوشه‌ی بدن مرا می‌سوزاند.

داشتم می‌گفتم....

کُلُفت کُلُفت آدم‌های بزرگ‌تر و قوی‌تر از من در خانه بودند ولی همه زرنگ و کون‌گشاد.

من هم عاشق پُخی شدن و مسئولیت.

دوچرخه‌م روی مانع رفت ....شهرداری خاک‌برسر.

من بودم و گیجی و 4 قزل‌آلای واچپیده بر خاک.

2تای آن‌ها چلیپاوار همدیگر را قطع کردند.

حالا مگر مغز من وا می‌داد؟

هی "زلف چلیپاش رو ببین" " زلف چلیپاش رو ببین"

جای این‌که فکر کنم حالا چه می‌شود.

وقتی به خانه رسیدم از دم در همه صف شده بودند به سرکوفت....

: خاک بر سر بی عرضه

: مرگ و زنده‌گی آدم‌ها دست تو بود

: ما از گرسنه‌گی مردیم زنده‌مان کن

: کاش معجزه بلد بودی الآن ماهی‌ها این‌جا بودند

: ای خدا این را بردار ببر.

همان موقع دست‌م را به دو شاخه‌ی آویزان بید گرفتم و از درخت رفتم بالا.

آن‌قدر ماندم تا همه پشیمان شدند و برگشتند سر زنده‌گی‌شان.

برادر خائن من اما پایین پای‌م کشیک می‌داد تا پایین بیایم.

و من هنوز پایین نیامده‌ام.

لینک