گفتمش: __________ گفت: لاتقٌل   

امساک، از من یک گُه تمام‌عیار ساخته است. خودداری کردن اول از غذا خوردن‌ام شروع شد. غذاخوردن افراد را نگاه کرده نمی‌توانم. کم و بیش عق‌ام می‌نشیند. انگار مسیح یا پیرپیغمبر دیگری در من می‌زید که لذت‌جوریدن و لذت‌بردن و هر ترکیب دیگری که با لذت ساخته شود را منع که نه، مسخره می‌کند. حالا تو بگیر غذاخوردن یا امتزاج فوری در اجناس مخالف یا موافق. این خودداری و لذت‌گریزی و وسواس کارش به جایی کشیده که دیگر کم‌کم حرف هم نمی‌زنم. وسواس نویسنده‌ی لاعقوبتی را گرفته‌ام که هر سوژه‌ای را که ازش مشعوف شده و با جزئی‌پردازی دقیقی وصفش کرده، بعدها دیده که خیلی‌ها، خیلی بی‌ادعاترها و نانویسنده‌ترها با چارتا دلیل درست و مستقیم آن را واشکافی و اثبات کرده از دهن انداخته و رفته‌اند. ( خداییش ولی شگفت‌زدگی نویسنده‌ها از هر پدیده‌ی ننه‌قمرطور دور و برشون که محض انشای نمره‌بیست و حساسیت دم‌دستی شبه‌بصیرتی‌شون به جوهر در میارن، رقت‌‌بار و اشک‌انگیزه).

مثل یک بز تماشاگرم.

حرف‌ها و شعف‌ها و هرچه بلد بودم را...

یک بار گفته‌ام ، دست کم.

حالیا به تخمم اگر،

در همان یک بار شنیده نشده‌اند.

و مهربان نمی‌شوم دیگر،

که خزتر از مهربانی چیزی نیست.

چون هرکسی دست کم دخترعمه‌ای دارد،

که به‌موقع تبریک بگوید و آخی بمیرمی راه بیندازد.

لینک