گربه کاهان: استمداد ایرانی   

این داستان چندروز پیش برای من پیش آمد و می خواستم که دوستان هرچه می توانند این مطلب را به دوستان دیگر منتقل کنند تا دیگر هموطنانم عبرت بگیرند و مرتکب اشتباه من نشوند. چند روز پیش به همراه همسرم به قصد خرید مبل ( 8 نفره؛ قرمز گوجه ای؛ چرم؛ ایتالیایی) به بازار مبل ایران رفتیم. توی اتوبان منتهی به یافت آباد ( من اسم اتوبانهای این پایین مایین ها را یاد نمی گیرم ) یک پراید مشکی به شماره 33ب 666 ایران 33 ( کد 33 هم که می دانید مربوط به خزآباد است) جلوی ما پیچید و همسر من ترسید. همچین که با آقا شیشه به شیشه شدم به ایشان گفتم کارشان دور از نزاکت بود. آقای مزبور بدون این که توجهی کند پایش را روی گاز گذاشت و رفت. همسرم گفت ولش کن؛ رفتارش ضداجتماع بود. یک ماشین پژوی ایران 55 ( این هم که  خزآبادی تر از 33ای ها!!!!!!) چنان بد پارک کرده بود که اگر خوب پارک می کرد یک تریلی هم جای پارک اضافه می آمد ولی متاسفانه بعضی از هموطنان ما از عربها توحش یاد گرفته اند و خیلی مانده است تا آدم بشوند. بماند که به چه مصیبتی پارک کردم. به دم در پاساژ نرسیده بودم که یک پسربچه با یک جعبه ی چوب پنبه ای آمد جلوی من و همسرم و عجز و لابه کرد که به ما بستنی بفروشد. همسرم گفت من به بستنی های این ها مشکوکم ولی من فکر کردم که حیوانکی گناه دارد. (یادتان باشد که این پسر یک پسر سفیدروی کم مکی است که  با پیراهن شماره 4 استقلال  دم در اصلی پاساژ می ایستد.) بستنی هایش آنقدر شل و ول بود که کیف همسرم بستنی ئی شد. بعد از همه ی این مصیبت ها وارد مبل فروشی شدیم. شاگرد مغازه که دفعه ی قبل تا بیعانه را قلمبه تقدیمش کرده بودیم چه دمبی برایمان جنبانده بود؛ این بار تمام مدت رویش به آن طرف بود و مبل جابجا می کرد. شاگرد دیگر مغازه با کرختی ما را به انبار مبل ها برد و مبل سفارشی را نشان داد. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خدای من چه می دیدم. رنگی که همسرم سفارش داده بود گوجه ای بود. دقیقا رنگ گوجه فرنگی های تابستانی؛ خوش رنگ و آبدار ولی این آقا پارچه ای را به جای سفارش ما به کار برده بود که بیشتر به گوجه های بی رنگ و روی گلخانه ای/زمستانی می ماند. همسرم از شدت تعجب نتوانست قدم از قدم بردارد و همانجا روی یک کاناپه وا رفت. آقای مدیر را صدا کردم و مشکل را برایش توضیح دادم. این آقا چندین دسی بل از صدای یک انسان معمولی صدایش را بالاتر برد و تقریبا فریاد کشید که آقا شما خودتان از روی کاتالوگ کد رنگ را مشخص کردید. بعد هم طبق معمول این فروشندگان؛ امکان خطای دید در نورهای مختلف را مطرح کرد. همسرم که به علت خوردن بستنی مسموم و آب شده؛ رنگ به چهره نداشت به من گفت که بقیه ی مبل رو وارسی کنم ببینم عیب و علت دیگری نداشته باشد. یکی از پشتی های مبل را برداشتم و دیدم خیلی سبک است و متوجه شدم به جای پشم با کاه پرشده است. همین که خواستم پشتی دیگر را امتحان کنم صدای عجیبی از تویش درآمد و بلافاصله متوجه شدم که جسم گرم و لغزانی در آن وول می خورد. خیلی سریع به اطرافم نگاه کردم و قیچی بزرگی پیدا کردم. مدیر فروشگاه درحالیکه سعی می کرد جلوی ام را بگیرد پشتی را از دستم قاپید. خوشبختانه من که از اهالی اشتهارد هستم( که زبانشان تات است و از ایرانی های قدیم و باهوش با جثه ی ریز هستیم)  جستی زدم و پشتی را از دستش گرفتم و آن را شکافتم و با کمال تعجب دیدم یک بچه گربه ی زنده قاطی کاهها آن تو دارد وول می خورد. همسرم حالش به هم خورد. دچار حمله ی پنیک شد و من از خیر مبل و سفارش گذشتم و به درمانگاه یافت آباد رفتم و آن جا برای همسرم سرم زدند که خدا می داند سرم ضایع چند سال پیش بوده است ولی در آن شرایط هیچ چاره ای دیگر نداشتم. خواهش می کنم هرچه می توانید این ایمیل را به دوستان خود بفرستید که مثل ما گول نخورند. شماره ی ماشین های خطاکار هم برای دوستان فرستاده شود تا یاد بگیریم به موقع اعتراض کنیم و افراد خاطی را معرفی کنیم.

لینک