قرار: پشت چاپارخونه   

بهاردوسی جان؛ صندوقچه ی پر ز مگوی من....
 می‌دانم مرض است ؛ولی دلم غصه‌خور می‌خواهد. دوست دارم کسی باشد که به هرحال غصه‌ام را بخورد. غم داشته باشم غصه‌ام را بخورد. خالی باشم غصه‌ام را بخورد. شاد باشم غصه‌ام را بخورد. برقصم غصه‌ام را بخورد. قتل کرده باشم غصه‌ام را بخورد. حرف بزنم؛ پس بیندازد تو صندوقخانه‌اش نفتالین بزند بید نخورد نگه دارد فقط نگه دارد. تو می‌توانی فقط.
بهارم بهارم ؛
پر و خالی با همم. دلتنگی و دلهره و ناشادی و تمنای دیدار و روزهای آفتابی و روزهای خط‌دار ممتد غروبین را همه درهم زندگی می‌کنم. همه درهم پیش‌گویی می‌کنم.  همه‌دان خودم شده‌ام. عذابانم عذابان.  لباس خیال می‌دوزم. تنگم می‌شود. گشادم می‌شود. آخ اگر اندازه در بیاید چه؟ نچ. نمی‌شود. اندازه که باشد می‌مانی کدام مهمانی‌ها بپوشی‌اش. فکری می‌شوی. کی به تن‌ات بپسندد و کی نپسندد.
بهاردوسی جانم انار سیستانم ؛( خانم‌دوسی - یادش به جان -این را از دهان من می‌خواند برایت؟)
تو چه می‌گویی؟ این‌بار کاش چیزی می‌گفتی. یارنگه‌داری به من می‌آید؟ امن و امانت پیدا می شود پر ِ دومن ِ من؟ گرم و گیرا می‌مانم تا آخر چله؟ آن‌هم این تحفه! تو انگار دعای گلپردوستی کسی ناخبر پر بالش‌اش گذاشته پیشَکی. حاجت به خرچنگ‌ قورباغه‌های دکان موسی نیست. آخ بهاردوسیْ یار این یار؛ساعت دست بدهد برایت خط می دهم باز؛ ولی لایق مهر است.

الیوم سیزدهم قوس یکهزار و سیصد و نود- گلپر

لینک