هرکه باشد زحال ما پرسان؛ یک یک شان   

ممکن است تو مرا بخواهی ولی من نمی‌خواهم کسی این عنی را که من هستم بخواهد. من از اندوه سررفته‌ام و این دیگر نامی ندارد. سال‌خورده که می‌شوی معلوم نیست تو سال‌‌ها را خورده‌ای یا آن‌ها تورا. چند دور که دور امیدواری و ناامیدیِ خودت گشته باشی حوصله‌ات سر می‌رود و بدا به حال بی‌گناهی که تو را همراهی می‌کند. وارونه‌گی فقط به صدوهشتاددرجه‌ها می‌گویند. من وارونه نشده‌ام. تا لاک‌پشت پیر و سنگین و وارونه شدن هنوز فاصله دارم. آنچه از داستان خواستن و واخواستن می‌پسندیده‌ام فصل معشوقگی است. معشوقگی من این روزها بی‌کار است و طلبکار نیست و خوابش می‌آید. آن روی سگِ کلامش بالا نمی‌آید. شرح بیچارگی سیاهه نمی‌کند. معشوقگی من گرمش نیست و دنبال دوای آلزایمر می‌گردد. معشوقگی من دلش برای طی راهِ بی‌آسایشِ مال‌رو به هوای معامله پایاپای عطر و آتش تنگ شده است. معشوقگی من رنگش را به گارانتی باخته است (صفر-صفر). تو مرا و این لحاف عافیت را یک‌جا بسوزان. لطفا. 

لینک