الو .... به ممد بگو کالباسا رو بذاره تو فريزر!   

حرف از اوناش خوبه که مثل استفراغ شره می کنه و خودش می ياد.... نه وقتی خط رو خط می افته .... مثل من که امروز خوره به جونم افتاده بود که نکنه مد اين حرفا که خوبی و بدی وجود نداره و مرزی نداره از بين بره.... بعد دوباره من بايد برگردم به همون روزا که فکر می کردم همه راست می گن و من يه تخته ام کمه.....نکنه سليقه ی خانم جون درست بود که آدم بايد يه لباس حسابی بپوشه بره عزای امام حسين (يه لباس منجوق دار تنم کرد و تی شرت مشکی ساده ام رو کند و من هم بر و بر نگاش کردم و خجالت کشيدم از تی شرتم) اصلا از هرچی که بودم خجالت می کشيدم.........بعد چند سال افتادم دنبال لج بازی و انتقام سالهای خجول بودنم رو گرفتن...... کلی انرژی ام هم اينجوری هدر رفت که نه خير الان شبه يا گردو مسطحه..........می ترسم مثل ادبيات يا فلسفه که همه چی دور می زنه مثل کلاسيسم و نئوکلاسيسم....... دوباره اونقدر مرزها قاراشميش بشه که ترجيح بدن آدما بچسبن به همون مرزهای خوبی و بدی... و من بايد برم دوباره همون لباس خوشگله ی خانم جون رو تنم کنم......احمقانه تر از اين حرف شنيدين که می گن و همه هم می گن : عزيزم اول ببين حقيقت وجوديت چيه؟ يا ببين از زندگی چی می خوای؟........... مراحل تبديل نخود به گوز از اين پيچيده تره...چه برسه به اين........حرفايی که مثل استفراغ مياد خيلی خوبه.... امروز بازخط رو خطم افتاده بود. 

لینک