شیاطین تحریف در تاریخ زلزله- قسمت آخر   

خاطرم می‌آد تو دفتر روزنامه نشسته بودم. مرحوم ادیب که آن موقع جوان بسیار برازنده و رعنایی بود با مرحوم خوانساری وارد شدند. همان روز از صبح دوتا از پاسبون‌های شهربانی موی دماغ دکه‌ دار سه‌راه امیراکرم شده بودند، ما هم کشانده بودیمشان دفتر به حرف حساب و سرآخر به‌شان دوتا چایی داده بودیم و ردشان کرده بودیم. حالا دوتا چایی که عرض می‌کنم نه که دوتا چایی. خلاصه خیلی روز کسالت‌باری داشتیم. به مرحوم ادیب گفتیم حال و اوضاع را گفت روزی که روزت بود گرومب گرومب گوزت بود. خیلی خندیدیم. یادش‌به خیر. شوخ بود. آن روزها زلزله‌ی قیرکارزین اتفاق افتاده بود. بچه‌ها خیلی مشغول بودند. همه خسته بودیم. کار تا سقف چیده شده بود. هرجور که حساب کردم دیدم بنده خودم را هم هلاک کنم با این کله ی دمغ صفحه ام بسته نمی شود. به مرحوم ادیب گفتم ادباری! این اسم را من روش گذاشته بودم. ایشان هم به من می گفتند کثافت؛ عوض فراست؛ خلاصه گفتم ادباری من یک نیم بطر همین جا توی کشو دارم بیا بزنیم صفا کنیم حالی عوض کنیم. مرحوم خوانساری که خب خواننده ی خوبی هم بودند و هنوز هم رودست ایشان نیامده است گفتند اگر می خواهید این فاضلاب را باز کنید؛ اشاره کردند به حنجره شان؛ این کم است. گفتند برویم منزل ما که نزدیک تر است؛خانم من هم دستپخت بهتری دارند. منزل خوانساری خیابان نادرشاه بود. مرحوم ادیب گفتند آن نیم بطر که کم ِ عمه تان است. عرض کردم شوخ طبع بودند. خلاصه مرحوم خوانساری به منزل تلفن کردند و سفارشات لازم را دادند؛ ما هم گفتیم برویم سرراه یک کافه بنشینیم چندتا آبجو بنوشیم و بعد برای شام برویم منزل خوانساری. همان سر کوچه ی دفترمان یک کافه بود. دفتر را قفل کردیم و از پله ها آمدیم پایین و کلید را تحویل حسن رشتی سرایدارمان دادیم و گفتیم که ما سر کوچه می رویم کافه. هوا گرم بود. خیلی تشنه بودیم. نفهمیدیم چطور نفری سه بطری آبجو را در یک ساعت نوشیده بودیم. مرحوم ادیب خیلی زودمست بود. تا مست می شد هم بنا می کرد سربسر کسی گذاشتن. آن شب هم بند کرده بود به خانم و آقای میز بغل که آقا هرجا می روید ما را هم مهمان کنید. این شوخی نابجایی بود. جوانک به سر و شکل و فکل کراوات ادیب نگاه کرد. پاک گیج شده بود. طفلک حتی روش نمی شد دست به یقه شود. کم کم خوانساری شروع کرد به خواندن. اول کمی آواز دشتی زمزمه کرد. بعد بلندبلند بنا کرد به چهچهه و سرآخر تصنیف تو را ندیدن . حالا ادیب شروع کرده بود به دعوت کردن از خانم و آقا برای صرف شام به منزل خوانساری. همین طور رفته رفته به بطری های ششم و هفتم رسیده بودند. خودم هم مست بودم ولی آنقدر نه لایعقل. به فکرم رسید تلفن کنم به منزل خوانساری و اطلاع بدهم که نمی آییم. از تلفن کافه به منزل خوانساری زنگ زدم. به خانم گفتم نگران نباشند من ایشان را می رسانم بعدا. به هر زحمتی که شده بود این ها را برگرداندم دفتر. ساعت از 2 گذشته بود. من ساعت 4 باید رپرتاژ را کامل به چاپخانه می فرستادم. تصور بفرمایید آقای خوانساری از شور گذشته بودند داشتند گوشه زنگ شتر می خواندند؛ ادیب ادبار بیخ گوش من از حیف و حرام شدن مهمانی منزل خوانساری و ساق و سم نسرین ؛خانم خوانساری می گفتند و من هم دارم عکس و تفصیلات کنار هم می چسبانم. کار را تقریبا تمام کرده بودم با همان احوالاتمان که ناغافل گلاب به روتان ادیب دقیقا روی نسخه ی آماده به چاپ من شکوفه زد. حالا آمار کشته شدگان و محله های خراب شده و شاهدین صحنه و مبالغ کمک ها و پیام شاه و شهبانو و خیرین و نیکوکاران؛ همه رفته قاطی خرده لوبیا و نان جویده و رب گوجه. ادیب تازه هوشیار شد. خوانساری از تمنای بوسه از لعل لب منصرف شد و سکوت همه جا را گرفت. یک ساعت دیگر فرصت داشتم تا بچه های چاپ به سراغم بیایند. نشستیم از اول قصه ی تلفات و خرابی و پیام شاه و شاهدین فاجعه و فهرست کمک ها و صلیب سرخ و آبی را از خودمان درآوردیم. قصه گفتیم و خندیدیم. گفتم ادبار گردن شکسته عکس ها را چه کنیم. گفت خرابی بود خرابی هم آمد روش؛ کسی تشخیص نمی دهد خرابی از کجاست. کله اش پرباد بود. حرف های بودار هم زیاد می زد. خداشان رحمت کند. خیلی شیطان بودیم.

لینک