سوراخ قدیمی   

زمانی در گچساران نُه خانه‌ی تازه‌ساخت به کارمندان شرکت‌ گاز من‌جمله پدر من می‌دهند. حالا بماند که ساکنین این نه خانه سالیان سال با هم زندگی کردند و بچه زاییدند و به مدرسه فرستادند و حالا هم خاطرات لِین گاز را برای هم بازمی‌گویند. قصه اما ازین قرار بوده که اوایل کار هنوز برای ساکنین این خانه‌های درندشت و پُردارودرخت و گوتیکِ وسط بیابان هیچ امکانات تفریحی‌ئی در نظر گرفته نشده بوده است. زنان خانه روزها به دیدن هم می‌رفتند و از هم بافتنی و شیرینی‌پزی و خیاطی یاد می‌گرفتند و گپ می‌زدند و می‌آمدند خانه. برنامه‌های تلویزیون زود تمام می‌شدند و بچه‌ها هم زیاد نمی‌توانستند از ترس شغال و روباه بیرون بمانند و غروب نشده به خانه پناه می‌آوردند. مادرهای دیگر را نمی‌دانم ولی ابتکار مادر من لابلای صدای جانوران مرغ‌دزد، قصه‌گویی و متل و بازی و  گرفتن فال‌دوبیتی و حافظ‌خوانی بوده است. مادرم خودش شب‌ها ترسان از صدای شغال از خواب می‌پریده و رادیو روشن می‌کرده تا خوابش ببرد. اقبال‌برگشته یک شب تا پیچ رادیو را می‌چرخاند صدای پر هیبت دلکش نعره می‌کشد: پرسون‌پرسون یواش یواش اومدم در خونه‌تون. رادیو را خاموش می‌کند و خودش را به قهقهه‌ی شغال‌ها می‌سپارد .

علی‌رغم امتحان کردن همه نوع راه‌بازکن، فیسبوک من کار نمی‌کند. کلنجار زیادی هم نرفتم. این‌جوری ناخودآگاه برگشته‌ام به روزگاری که فقط وبلاگم را می‌نوشتم و حتا نمی‌دانستم چند نفر و چه کسانی می‌خوانندش. همین‌طور صدای شغال بیاید و غروب شود و رسانه‌ای نباشد و نفهمم چه کسانی پشت درند و من بمانم و هفت‌هشت همسایه‌ام. کتابی بخوانم مشعلی آتش کنم و گهگاه ایمیلی دریافت کنم که ای‌وای پس بوی دود خوشی که غروب‌ها از ور شما می‌آید شمایید.

لینک