از من تمشک به‌درخت‌تر دیده بودی؟   

امروز توی میوه‌فروشی خانمی تقریبا مسن با خوش‌برورویی و ظرافت مشهود گیلانی از من که داشتم خیار درختی سوا می‌کردم پرسید این‌ها خوشمزه‌ترند یا آن‌ها، و اشاره کرد به خیارهای بوته‌ای. گفتم البته آن‌ها خوشمزه‌ترند ولی این‌ها بیشتر می‌مانند. با همان عشوه و نمک پرسید حالا خوشمزه باشند بهتر است یا بیشتر بمانند. سوالش مرا برد به همان دوراهی‌های همیشگی. همین‌جا بمانم یا بروم. یکی لذت و یکی مصلحت. این آدمِ من است یا آن. دنبال صلاح و ضمانت بروم یا پی دل‌ام و معاشرت پوست‌به‌پوست و آتش ‌به‌آتش با مصاحب‌ خودش. خانم ظریف و عشوه‌گر رفت سراغ زردآلو و هلو. از کسانی که نزدیک‌اش بودند پرسید: این‌ها خوشمزه‌‍‌اند؟ توت‌فرنگی‌اش را از خودم پرسید. گفت: سنندجی یعنی خوشمزه؟ میوه‌فروش بهش گفته بود توت‌فرنگی‌ها سنندجی‌اند. گفتم همه جای ایران سرای من است. گفت دیده‌ای مردم چه خوشحالند؟ گفتم می‌بینم. گفت همه‌اش با یک کلام حرف‌ها. گفتم خانم یک کلمه حرف امید پخش می‌کند، یک کلمه "من اینجام نترس"، یک کلمه " با تو هستم"، یک کلمه " درست می‌شود" . گفت: زردآلوی ریز از کنار جاده خریدم خوشمزه بود. بعد پرسید:میوه‌ی خوشمزه امسال خورده‌اید؟ گفتم بله، یک زردآلو که از همین‌جا خریدم، یک سیب‌گلاب که از در خانه‌مان خریدم، یک طالبی خوب که از محله‌ی سابقم خریده بودم. گفت من شمال بودم، از درخت تمشک خوردم. به شادی بی‌مانند همکلاسی دبستان‌ت که می‌گفت خانه‌شان رز قرمز و صورتی و نارنجی و سفید دارد، صدتا هنوز به درخت؛ درجواب تو که گفته بودی تک‌درخت رز خانه‌تان یک گل داده است.  ازش خواهش کردم صف مرا نگه دارد. رفتم خیارها را ریختم سر جاش. خیار بوته‌ای بارِ پاکت کردم برگشتم.

 

لینک