مشت مَحلَمی بر ثانیه   

اولش هنگامه بود. کمی دیگر که گذشت هنگامه‌جونِ‌من شد. مامانم از وسط مکالمه تلفنی‌اش متوجه شده بود دارد با مادر خواستگار هنگامه صحبت می‌کند. لپ‌های‌مان را از خنده پر کرده بودیم که تا گوشی را می‌گذارد تف‌اش کنیم بیرون. مامان داد زد بیکارید شماها؟ به آدم گوش می‌کنید آدم هول می‌کند. بیکار بودیم. معلوم است که بیکار بودیم.
تابستان‌ها بد می‌گذشت. تعطیلی طولانی بود. تمام طول و عرض خانه را راه می‌رفتم. با نقش تک‌تک کاشی‌ها و سرامیک‌ها قصه ساخته بودم. نمی‌گذشت. قالب بستنی یخی خریده بودیم. ظهرها با برادرم بستنی یخی دوقلو درست می‌کردیم. باز هم نمی‌گذشت. یک روز با شربت آبلیمو، یک روز با شربت آلبالو. حالمان به هم می‌خورد از طعم تکراری‌شان. از دستورنوشته‌ی روی بستنی‌ساز تخطی کرده بودیم بس که خنده‌دار و بد وزن و قافیه بود: شیربریز شکربریز همش بزن بذار تو یخچال/ فوری بستنی می‌ده بخور بکن حال.
بعضی وقت‌ها با برادرم سربه‌سر بچه‌های کم‌زبان‌تر و خجالتی می‌گذاشتیم.خب حوصله که سر می‌رود خباثت خلاقه‌ی آدم گل می‌کند. مثلا مژگان، دختر صدایواش دوست‌مامانم یک بار "مشت محکمی" که از پروژه‌ی شعارزدایی شهرداری از دیوارها جامانده بود، خواند: مَشت مَحلَمی.
- شعار هم پاک شده باشه باید می‌فهمیدی اصلش چی بوده،
- چرا باید روی دیوار بنویسن مشت محلمی؟ خنگول،
- اگه فقط خواستی بخندونیمون که هرهر. مردیم از خنده.
کشتیم دختره را. به هرکه می‌رسیدیم می‌گفتیم که بی‌سواد است و سوتی داده. خجالت می‌کشید. یادم نیست شاید گریه هم می‌کرد.
باز تلفن زنگ زد. مادر کاوه‌جونِ‌من بود که لحن بچه‌محترم‌بدارش مامانم را وادار کرده بود نقشی را بازی کند که طی آن یکی از نُه بچه‌اش تاج‌سر و دردانه معرفی شود. کاری که اصلا کار مادر من نبود. هنگامه فقط از وقتی که رفته بود امریکا، قسم راست مامانم شده بود. همین. احساس تبعیض نکردیم چون بعدش که رویا رفت و بعتر پیمان و بعدترتر بامداد، به نوبت مقسوم‌الیهِ ( می‌دانید که چه می‌خواهم بگویم گیر ندهید) مامان شدند، به جز من که هیچ‌وقت نرفتم.
تابستان‌ها کش داشتند. خیلی. این روزهایم شبیه آن تابستان‌ها می‌گذرند.

لینک