دنبال ماشین آهودوانی   

از وقتی کمرِعمرم نصف شد دچار وسواس شدم.شاید خیلی هم وضعم خیط نباشد ولی ترس‌های زیادی هستند که حالم را بد می‌کنند. به کسانی که دچار بیماری می‌شوند حالتی بین ترحم و نزدیکی و گریز توامان پیدا می‌کنم. به‌شان نزدیک می‌شوم تا کمک کنم، ازشان دور می‌شوم که رنج/عفونت/بیماری/افسردگی‌شان را وانگیرم. من از آنجا که آدم اقدام‌گری نیستم فقط غصه می‌خورم. عضلات صورتم با به‌یادآوری‌شان چین می‌خورد و تجسم شفقت و ترحم می‌شوم. آن‌وقت دنبال تمام نشانه‌ها در خودم می‌گردم و فقط می‌گردم بدون آنکه کاری بکنم. از بوی فاضلاب خفیف آشپزخانه‌ام تهوع می‌گیرم. آن وقت مجسم می‌کنم ذرات بو تمام زندگی‌ام را پر کرده‌اند از میکروب‌های وبا و طاعون  *(ویمنعون الماعون). حتی خودم خودم را تشویق می‌کنم گاهی که خوب بو بکشم و اگر بویی جایی جامانده باشد با دماغم وکیوم کنم و بکشم بالا تا کمک‌تخیل‌ام شود.
امروز صبح که داشتم طبق معمول نان و پنیرم را می‌خوردم یادم افتاد که خانه پدربزرگ‌ام که توی یک محله قدیمی شیراز بود همیشه بوی چاه می‌داد و بدون استنثناء ماشین تخلیه چاه سر کوچه ایستاده بود. برای من یکی از خوش‌ترین بوها بود چون بوی بازی و بچه‌های شر و دویدن‌های بی‌حساب و گاهی کندوکاوهای ممنوعه بود: دنبال کردن آب رودخانه وقتی نمی‌دانستی پشت سرت سیلاب راه افتاده است.
امروز فکر کردم هوی فکر کن که بوی کوچه‌ی آمّجی است. فکر کن همان بی‌خبری هستی که پی دنبال کردن و جستجوی بیماری توی اینترنت راه نمی‌افتاد.وقتی می‌دانی بیماری‌ها به این مفتی‌ها هم وارد نمی‌شوند، کمی وا بده. درآمیز. بازی کن. بدو. فرار نکن. دماغ چین نده. استفراغ نکن. بی اشتها نشو.

 

 

* و دیگران را از ضروریات زندگی منع می‌کنند- سوره الماعون آیه 7

 (ربط حداقلی‌ئی دارد ولی قافیه‌اش خوش نشست)


 

لینک