همين جوری با آذربايجانيها !   

من عاشق کارکتر هستم از ميون اين همه آدم تیپ واره..... آدمايی که تصورت رو می ريزن به هم .... حتی با يک ديالوگ ساده.... با يه جمله.... همه ی تصوير از پيش ساخته رو می ريزن به هم... اينا خوراک نوشتنه.... چند وقت پيش تو يک فروشگاهی بودم که سر چونه زدن بر سر خريد يک کالای نسبتا گرون ..... باز داستان کشيد به اين که من يه رييس خسيس چينی دارم که مگر چقدر به من حقوق ميده... که به خدا بايد يه چيزی هم بذارم روش الان بدم به شما.... که بابا رحم کنين و اينا.... يه خانومه با سن و سال ۴۰-۴۵ ....از وقتی که من وارد مغازه شدم همونجا  اون وسط روی يک صندلی نشسته بود. به نظرم آمده بود که با صاحب فروشگاه آشناس و برای احوالپرسی اومده ... خيلی سر و وضع ساده ای داشت عين معلمها يا کارمندای ساده ی فروشگاههای دولتی ....تيره پوش و بی آرايش.... آرام و با لبخند..... بعد از اينکه متوجه شد من با يک چينی کار می کنم خيلی شمرده و با احتياط به من گفت : خانم حق با شماست ... چينی ها خيلی خسيسند..... بعد ادامه داد : خانم چرا با آذربايجانيها کار نمی کنين؟ گفتم : منظورتون؟ گفت : آذربايجان شوروی... فکر کردم ميون اين همه کشور چرا چسبيده به يک جای يه وجبی تازه استقلال يافته... گفتم : والله چيز خاصی من دربارشون نشنيدم ...  گفت : چرا خانم.... من يه دوستی دارم که يه بار با يکی از اينا برخورد داشت.... گفتم : خب گفتش : بله... اون آقا خيلی دست و  دل باز بوده و دوست منو دعوت می کنه و .....من که هنوز مونده بودم خب کار اون آقا چی بوده در ايران و اين خانم ... دوست ايشون... بالاخره دعوت به کار اون آقا رو قبول ميکنه يا نه و الان در چه وضعيتی هست که خانم سرشو کج کرد در گوشم گفت: اون آقا دوست منو هيچ کاری هم نکرده ... همه ی اون خرجا رو همين جوری کرده..... همين جوری بدون هيچی......با آذربايجانيها کار کن!!!!

عاشق اون ديالوگام که همه چی رو ميريزه به هم!

لینک