فرششماهه‌ت بنازم دل دوماد می‌بره.   

الان دیگر مطمئن‌ام آرامش هرکسی مرهون عادتهای اوست. خواهرم می‌گوید اهالی بعضی کشورها برای سرماخوردگی بستنی می‌خورند، ولی ما نمی‌خوریم چون معتقدیم سرمایش برای گلو مضر است. ما برای دل‌درد نبات می‌خوریم و دلمان خوب می‌شود ولی شاید جایی در آلاسکا برای دل‌درد نوعی ماهی خاص خشک‌شده را بخورند و خوب هم بشوند. کسی ممکن است در شهری محصور در تپه‌ها و دره‌ها دلش بگیرد ولی من را مثل کلردیازپوکساید آرام می‌کند، مثل شیراز و دهات اطرافش. تمام کودکی من جوری گذشت که هروقت دلم می‌خواست می‌توانستم تپه‌ای را بگیرم و بالا بروم.چندروز پیش عروسی بودم. برای مراسم حنابندان ساز و نقاره آورده بودند. همه‌ی زنها ازجمله خودم لباس قِری بر کرده بودیم. نقاره‌نواز نقاره‌ی طلایی‌اش را از دیوار سیمانی کوتاه باغ رد کرده بود و سرمه‌ای شب را شکافته بود و ماه را نشانه رفته بود. جوری که در زمینه‌ی سیاه یک نقاره‌ی طلایی و یک نصفه ماه نورانی می‌دیدی.تپه‌های تاریک و مرموز دوروبر به ما که در جمع زنان ِرنگی رقصان بودیم ،احساس امنیت می‌داد و این بدجنسانه‌ست ولی حقیقت دارد که وقتی همه جا تاریک است-سوای آرزوی روشنایی برای همسایه- تو خوبت می‌شود که در روشنایی هستی.پسرهای جوان دهات ما ماهواره‌شان را می‌بینند، اینترنت هم دارند اما رقص چوب‌بازی را هم خوب بلدند. مادر داماد که دخترعمه‌ی من است ظرف حنا را داد دست من گفت تو حنایشان ببند. گفتم چرا من.گفت تو خوش‌رویی. زدم زیرخنده. گفتم دخترعمه سگیّت‌هایم را ندیده‌ای. بنا کرد به غرغر و تهدید اصلا. گفت اگر تو قبول نکنی آنها می‌خواهند حنای بچه‌ام را بگذارند. "آنها" فامیل عروس بودند. مثل اوایل همه‌ی وصلت‌ها دو خانواده به هم دندان نشان می‌دهند. قبول کردم. بعد از این که حنا را گذاشتم باید کف دستشان را از محل حناها به هم اتصال می‌دادم و می‌گرفتم بالا. فیلمبردار دستور داده بود. دو بار هم کات بهم داد. گفت از نیم‌رخ و نیم‌تنه‌ات وارد صحنه شو. مطمئن بودم به دلیل جهت̊‌گیجی و آناتومی‌نشناسی بلایی سر دستها می‌آورم که همان هم شد. دست عروس را پیچ اضافه‌ای داده بودم که خودش درستش کرد.اسکناس‌های حنایی شده را خواهر داماد که هنوز منتظر رای دادگاه طلاقش است؛قاپید.خاتی که مخفف خاتون است اسم یکی از دخترعمه‌های من است.بقیه می‌گویند عقب‌افتاده ولی از همه به من نزدیک‌تر است چون کودک و ساده است. ازش جداگانه فیلم گرفتم برای بچه‌ها بفرستم خارج.پنجاه را ردکرده. باهم رقصیدیم. توی کت و دامن پولک‌دوزی‌اش خوشحال بود. واسونک‌ها را جابه‌جا می‌خواند و من بهش می‌گفتم خاک‌توسرت خاتی. می‌خندید. گفتم خواستگار چه خبر. گفت بهشان می‌گویم می‌خواهم بروم خارج درس بخوانم. واسونک‌ها از شربت و جانماز و رنگ گلناری پر است ولی گاهی هم اقلام مدرن‌تری را هم یاد می‌کند مثل فر ششماهه و ساعت وستن West’n Watch  ولی از 35سال پیش به این طرف آپدیت نشده است.

لینک