سلطونتيم!   

آآآآآی دلم خواست....بد هم خواست....يه داستان از خسرو دوامی خوندم (  يه چند روز پيش هم خودشو زيارت کردم) ....بد خوب داستانی بود.... اونم اين روزا که ما يه جورايی يه جاهايی يه طورايی..... بوی شراب سفيد می داد و رطوبت و غربت و پارکای فرنگی.... سبد انگور و پنير فرانسه و آلاچيق و دلتنگی.... از اون روزايی که خواننده دامبوليه می گه : آی غمش هم شيرينه چقده به دل می شينه.... که تو خيال شکوهمند ديداری يهو بيدار می شی می بينی مست افتادی کف توالت.... اونم تو روزايی که يه جورايی يه طورايی شبيه ديالوگای کيميايی شدی... و دلتنگِ‌‌ يه ريز ريزايی از زندگيت می شی که هيچوقت نشده بودی.... دلتنگِ يه ريز ريزايی که ازت رفته و هيچوقت دستت بهشون نمی رسه....آآی ی ی  کجايين نوزادای کورتاژ شده ی من؟

لینک