آيدا مربا بود   
حالا توی اين دل به هم خوردگی ، کی يادش می ماند اينها را قصه کند؟ گور بابای قصه ساز و قصه گوش کن! خندهء تا بناگوش کش آمده اقای درخشانی را عشق است که دولا می شود و به فروشنده کت وشلوار هاکوپيان کارتی می دهد و می گويد " اگر حمل بر خودستايی نمی شود مهندس درخشانی هستم" هاکوپيان، آرزومانيان، کالباس، مسيو، سير، سگی. چه خوشی می گذرانند سگها اگر اينجوری مست باشند. آقای درخشانی شوخ است و هميشه می گويد "عرق عرق هفت سگ درگز" چه نفس نفسی می زنم. خسته لب بسته نفس بشکسته بيابان را سراسر مه گرفته است. حمل بر خودستايی نشود،‌ستاد دانشجويان و دانش آموز سوسياليست است اينجا. وقتی که حرف از جنبش دانشجويی است دختر و پسر ندارد. هرچه می خواهيد شعار بدهيد. مرگ بر آن وری ها مرگ بر اين وری ها. دختر و پسری وقتی معنا پيدا می کند که صديقه سربه نيست شود و اختر خفه شود آن وقت من دخترم با خطوط اندام هوس انگيزم و صدايی که مردها را بيچاره می کند و تار موهايم که خارجی ها کشف کرده اند اشعه جاذب دارد و آويزانم می کنند به تارهايشان و من آويزانم و دور می زنم مثل پنکه سقفی و بستنی قيفی که ليس بزنم و ليس بزنم و سگ ها مرا. درخشانی می گويد چه چشمان شهلايی! شهلا چشمهاش ۳ نمره ضعيف شده بود و من از روی کتاب سرود کوهستان برايش می خواندم " زده شعله در چمن در شب وطن خون ارغوانها" آقای مهندس يداله درخشانی دولا می شود و به خانم محترم سلام می رساند و از سليقه خانم خودش می گويد که بايد خودش باشد و از هاکوپيان کت و شلوار بپسندد. می پسندی؟ آقای درخشانی که حالا جعبه کادو پيچی را باز کرده و لباسهای زير اهدائی را با رنگ عربی جلوی چشمانم می رقصاند. سور و سات امشب را بچسب با هفت سگ درگز. حمل بر خودستايی نشود. استفراغ استفان ارزومانيان. می رقصد آقا يداله با رکابی و مامان دوز. بده اين ور بده اون ور حالا بالا حالا پايين. مرگ بر آن وری ها. اين وری ها. دری وری ها. آرمان خلق. خرجت را می دهم کرايه خانه ات را می دهم آن وقت تو با اين پسره بی سرو پا آرمان؟ می خندم بلند بلند. آخر خنده هام به سکسکه می افتم. آررررررما ا ا ان. پنجره ها را باز کنيد. هوا کم است. من کم نياوردم. مد عوض شد. خطوط اندام زنها بعد از جنگهای مسلحانه و جنگل خوابيهای پنهانی پيدا شد و چراغ پاترولهای گشت پيدا کرد عامل مصيبتهای دوران را به دريا رفته می داند. دريايی، آبی، نرگس خميده سر بر آب. نرگس هفت سگ درگز نمی نوشد و باز هم زيباست. نرگس به فراموشی احتياج ندارد. نرگس، آقا يداله حمل بر خودستايی نشود، ندارد. سور و سات و شام گرفتم امروز. با شاملو جمله بساز " شام لوبيا داريم" ويلای روبرويی شاملو را خواستم بخرم معامله مان نشد. من بانگ برکشيدم از آستان يأس . س س س هی ی ی س مادر می گويد اينها را ببريد بيرون از شهر بسوزانيد. هر چه کارگر و زحمتکش و چلنگر است بسوزانيد. فقط هفت سگ در گز درست است و اصلا که می داند که چه درست است؟ و تازه خود شاملو هم نمی داند و دروغ می گويد که آه ای يقين يافته! . آيدا يقين شاملو نبود. آيدا مربا بود و من بچه بودم و کره مربا می خوردم. کره بدون مربا هيچ است. زنان بدون مردان هيچند و بوی عيد و بزک و سين های عيد می ايد و من بالا می آورم مخلوطی رنگارنگ از آرزومانيان، هاکوپيان، کالباس و سير و هفت سگ درگز و حمل بر خودستايی.
لینک