گريز از مارکز!   

در زندگی دردهايی هست که مثل خوره چيز آدم را می خورند....

درست يادم می آيد از همان ظهرهای گرم پاريسی بود در قنادی لامزون دو پاقی که با لويی آشنا شدم. از آن روزهای وسواسی ام بود که به سرم زده بود کاشيهای ديوار ما بين قنادی و بيسترويی که لويی توش کار ميکرد را بشمارم. چند روز بود که دايم فکر می کردم که چرا ديوار اين طرف و آن طرف قنادی با هم تقارن ندارد. گرچه می دانستم صادق هدايت هيچ از تقارن خوشش نمی آمد و مسخره اش می کرد و من هم چند سالی به تقارن بند نمی کردم ولی آن روز زير لب غر غری به هدايت و زخمهای خوره ای و لاغری سبزی خواری اش کردم و با شتاب رفتم که کاشی های اين طرف و آن طرف در خارجی قنادی را بشمارم و اين کار را تمام کرده بودم که ديدم لويی تمام مدت داشته مرا تماشا می کرده بدون آنکه عکس العملی نشان بدهد و اين همان چيزی بود که من دوست داشتم... يک آدم غير فضول که بعدا متوجه شدم اين بی تفاوتی اش که شبيه خود من بود شروع يک اسکيزو فرنی خفيف بوده است. يعنی همان فضيلتی که دوست داشتنی اش کرده بود!... يک روز هم آمد به قنادی ما و به من به شوخی گفت : می شه يه کيک يه نفره برای تولد زنم درست کنی و توش زهر بريزی؟! و چشمان من چنان برقی از خوشحالی زد نه از اين که می خواهد زنش را بکشد از اين که يکی ديگر مثل من هست که با تنبلی کشدارش به جای دويدن دنبال طلاق حاضر است عمرش را هدر بدهد ولی داستان را به دست بيل سرنوشت بسپارد.

(دستم خسته شد ادامه دارد...)

لینک