اعترافات يک فتيله !   

همه مان همين طورهاييم.... به اندازه ی سن سنگها تنهاييم.... تمنا و تقلايی اگر هست هم به بهانه ی فراموشی است و باز دوباره يادمان می اندازند که... ما هيچ ! در را می بندی از پنجره می آيد .... بسته ام هرچه درز و جرز است باز از کجايش می ريزد تو يکهو؟.... دلتنگی را می گويم که قسمت کردنی هم نيست اين روزها.... مثل بچگی هايت نيست که نه يکی  چندتايی بودند که آخرآخرهای خودت را برايشان می گفتی و نمی ترسيدی که رسوايت کنند.... خيلی وقت است کسی نيست و آنهايی که هستند ناکس هم نيستند لابد ولی هرچه هستند گوش شنيدن من نيستند. بر سر آن دو سنگ نبشته ی عزيزت  هم که می روی دلتنگ تر بر می گردی! چکار به کارتان داشته ام؟ من که کاری ندارم جز راه رفتن در مربعی که خانه است و گوش می دهم به دلتنگيهای يک آوازه خوان و با او می خوانم و فراموش می کنم کار مفيد روزانه را....( اه.... لعنت بر همه شان.... کار مفيد ... کارنامه ی درخشان ...۲۵ ساعت مفيد بودن در ۲۴ ساعت! ياد فوايد گوسفند  و گاو می افتی.... شير و پوست و گوشت و پشکل و کله پاچه)

اعترافی بکنم بايد.... مست نيستم اما راست چرا..... من سر رفته ام!..... ديگر دستم به فتيله ام نمی رسد که پايين بکشمش!.....به هرکه می خواهيد بگوييد بگوييد! من سر رفته ام!

لینک