وفق مراد!   

واژه ی هميشه خود ريتم است و توازن و تقارن با زنجيره ی تکرار و تعهد و ماندگاری پس از موعد به زور تعويق مواد نگه دارنده( تو انگار کن شير پاستوريزه!)

هميشه شبها خميردندان سيگنال لثه های خون ريزان مرا می سوزاند و من فکر می کنم همان طور که مادرم فکر می کرد که هرچه می سوزاند حتما بهبودی را تسريع می کند..... هميشه من فرياد می زنم بر سر آدمی که تمام دردش اين است که نان تمام نشود و وقت دکتر سر رسيده است و فيلم اکشن از من جذاب تر است و من که هميشه می رانم سوسک سياهم را( ماشينم را می گويم) و هميشه سياه است و اتوبانی که نيايش است و تا جردن هم می رود و هميشه يک گربه روی آسفالتش له شده است و پوستش برای انداختن جلوی در اتاق خوب نيست و سياه و سفيد است و اين ورش با آن ورش تقارن دارد خطهای پلنگی اش.... و هميشه صدای توی حلقوم کلفت شده ی شش رگه ی من است که می گويد تو از من هيچ نمی دانی و او که هميشه نگاهش به تلويزيون است می گويد تو هميشه همين بودی از اول و او نمی تواند هيچی را عوض کند! هميشه چه زيبا است شنيدن صدای يار در پرده ی من که او هم اگر از پرده برون افتد و با من همه ی اين راه را بيايد، لاشک از اين هميشه ها به ملال می آيد و می رود پی تازگی ديگر.... يا شايد من نيمه ی راه ( به جردن نرسيده حوالی له شدن گربه) تکرار زده ملول شوم!.....هميشه همينطور هاست.... بی مويی لای درزش!

چند سال بکشی اش خوب است؟! چند سال بکشاندت خوب است؟!

دوست من! بدين منوال است که به هر حال بدحال می کند اين هميشه مرا!  

لینک