تری کاری لوژی کلما کلويناتور!   

مادرم هر وقت می خواست دهاتی بودن بابام رو به رخش بکشه ، هميشه داستان اولين باری که عمه هام سوسيس ديده بودن رو تعريف می کرد!... البته قضيه مربوط می شده به ۵۰ سال پيش که عمه ی هيشکی سوسيس نديده بوده!..... گفته باشم....!

*****************************************************************

آقای محترم،

حالا که تقريبن از همه ی خرده ريزه های من آگاه شدين ، اينو هم بهتون بگم که خوش بينی من همون قدر هست که با خوردن آلبالو ياد مخلوط استفراغ پيتزا بعد از خوردن آب آلبالو و عرق گندم می افتم.....تازه پس کله درد و زبون از حلق کنده شده ی فردا صبحش رو يادم رفت بگم..... همونی هستم که می خواستين؟!

**************************************************************

- خودت گفتی مثل هندونه ی خنک تو تابستون می مونم...

- آره ولی خب تو زمستون که می بينمت لرزم می گيره...

- نگفته بودی من مثل يه فنجون قهوه ی داغم تو يه روز برفی؟

- اينو هم که داری تو اين ذل گرما می گی!

( يک ديالوگ بين هما توکلی که اتوی مامانش بين پشم و ابريشم گير کرده بود و لاو ننه مرده اش)

 

لینک