من مامانمم يا نوستالژيای ترخون!   

دلم می خواست بلد بودم کی مربای به قوام مياد و می شه توش مغز گردو ريخت....

دلم می خواست تو يخدونم پر از مايه ی دلمه و کوفته و يه مشت غذاهای نيمه پخته ی ديگه بود که تا مهمون اومد هول نشم و سفره بندازم ازين سر تا اون سر....

 دلم می خواست چادر گل گلی ام بوی ترخون می داد و با آب و تاب برای زن همسايه تعريف می کردم که چطور برنج خوش عطر دم سياه ری دار رو از ۲۰ نمونه ی ديگه اش تشخيص دادم...

دلم می خواست با ريتم هاون سنگی برقصم...

دلم می خواست يه تلگراف برام می اومد با خبر خوش....

دلم می خواست واسه ی همون خبر خوش ، خانم خياط رو خبر می کردم که دامن دورچين ام رو پر چين تر از پارسال بدوزه که قر بدم و راه برم...

 دلم می خواست واسه همون خبر خوشه ميرفتم سلمونی و بند می نداختم و توی آينه اش چش خمار می کردم و لبمو غنچه و بلندتر از هميشه به خانم سلمونی می گفتم دستت درد نکنه چی ساختی! که اونم با بدجنسی بهم بگه : سرخاب سفيداب آدمو رعنا می کنه... يک شب نباشه آدمو رسوا می کنه!....

 دلم می خواست به همون زن همسايه پز می دادم که مهمون عزيز دارم و واسه همين هم همه ی کارامو جلو جلو کردم... ترشی انداختم... مربا پختم ... ميوه برگه کردم و خشک کردم.... آبليمو و آبغوره مو گرفتم.... آی آبغوره گرفتم.... آی آبغوره گرفتم......

لینک