تا برداشتن يک ليوان   

پایش را دراز کرد. جای نیش عقرب هنوز آنجا بود. با رد چاقوی کند زنگ زده و داغ بلد راه – جراح صحرایی و همه کاره ی گروه ... یادگار جایی که چشم چشم را نمی دید- شب کویر- در جستجوی زهر یک مار نادر یا زهر نادر یک مار یا زهر نادر یک مار نادر یا هر زهرمار دیگر... دستش را دراز کرد لیوانش را بردارد. روی رگ های آبی مچش نقش یک هزارپا جای بریدگی تکه تکه های  شیشه ی قدی اتاق مهمانخانه- شب شیرینی خوران آبجی کوچیکه- گلاویز شدن پانزده سالگی اش با دامادی که دختر همسایه را پارسالش- پس پس کوچه ی زیر طاقی.... بالاتر از مچ  نرسیده به آرنجش جای سوخته ی سنگ داغ- شلیک شده  از نان سنگکک و لحن طلبکار شاطر که تازه هی بچه برو کنار بس که می آیی تو دهن آدم...

 لیوان را که برداشت لبش خورد به ناهمواری لب پریده ی لیوان... به جا مانده از بشقابی که کوفته بود روی لیوان آب شام دیشب و  زنش که گریه کرده بود و امشب دیگر نبود.

 

لینک