سونامی!   

آخرين بازمانده ی لنگ اين جمع بودم که لنگ و هن و لنگ و هن کنان انگار که تپه ماهوری سخت را بالا می روی ..... بی خيال تيک و تاک ساعتی که هی دير شده است انگاری....می رفتم هی گاهی به ميخ گاهی به نعل گاهی چارميخ گاهی انگشت به سوراخ حيرت ابليس سفلا.... گاهی از فيشه ی مار بی نيش آن سر دنيايی.... گاهی از دوست محو شده از دنيای مجازی که آخرش به دنيای حقيقی هم نرسيد.... گفتم و گفتم.... همه رفتند و من هی گفتم و هی رفتم.... چيکه خانم مان بخار شد و بقيه هم يک به يک.... يکی وعده ی فوريه داد و يکی حذف کرد و دوباره آمد و من هی ماندم.... از رو هم که نمی رفتم.... از پشت سر اگر می راندنم  از روبرو می آمدم... . اين تب "آخرش که چي؟ و تو اگر ننويسی چه ميشود؟" همه ی زندگيم را گرفته.... خواهرم می گفت آدم گيوه گشاد عقل ۴۰ وزير دارد.... دروغ نگويم صغرا کبرا بافتنم هم محض همين است.... گيوه ام  گشاديش می آيد شايد.... يا نه به گمانم به دوران افتادم در اين سيکل بسته.... حرف تازه ام نمی آيد.... حرف تازه که هيچ.... شيوه  ی ناآزموده هم در بساطم نيست.... دگرگونه شده ام... نشخوارم نمی آيد... يک موقع سر می رفتم... حالا ته کشيده ام! ....بوی مانداب می آيد.... گنديده شده ام.... اگر ايمانی به سيلان باشد....من اينجا نمی مانم.

لینک