والده ی قمر خانم! می دانی تا حالا فکر می کردم قصه هستی ! شنيده بودم داستان والده ی قمر خانم ! مژده ! تلگراف موقوف شد را ! شوهر پير لکنته ات که با آفتابه دور حياط می گشت تا کتکت بزند که چرا مادرت زيادی مانده و مهمان يک روز دو روز است و يک شب از راه می رسدو از ذوقش فرياد می زند که تلگراف آمدن مادرت موقوف شده است. تا امروز فکر می کردم همه اش داستان است مرد دوره گرد پارچه فروشی که تا به در خانه ات می رسيد بلندتر از هميشه فرياد می زد و تو گلگونه رخ و هولکی با چادر کج و کول و گير به سرت نکرده می دويدی دم در! می دانی والده ی قمر خانم هر چه بود آن دوره گرد هر روز تو را .. خود تو را می ديد... چشمهايت را می خواند و از دستت پول پارچه ی اطلسی ليز را با خيال شيرين تن سيال اطلسی پيچت می گرفت و آرام می گفت: جلوی همسايه ها پول را می گيرم ازت بعدن پس می دهمت...می دانی والده ی قمر خانم ! من هم همان لرز را دارم در دامن اطلسی ام... چشمان من هم به همان در بود که چشمان تو...ولی يک مشت موج سرگردان توی هوا... که نتوانست بگويد از لرز دامن اطلسی ام.... از ضربان گلهای ريز سينه ام.. نياوردند...نيامد ... نقطه سر خط.... صدا نمی رسد.... کاش از اول من را می ديدند...کاش در خانه ام آمده بودند... نه.... فرصت نيست... زمانه ی فست فود است ....دوباره بلند ميشوم... هولم نکنيد....من.... را....کسی نديد.....من ....مرا....من را....خواب می بينم ... خواب يک صدا و يک مشت موج بی حيا.... خواب بوسه می بينم و گرما.... خواب می بينم دلم می خندد ......آمده اند دم در ... من از اول هم گفتم که اسطوره نبودم....چقدر اشتباه می گيريد مرا.... والده ی قمر خانم کاش از اول تلگرافی نبود که موقوف شود. 

لینک