داستان دیروز امروز فردای من!   
توی جلسات داستان خوانی دوستی داشتم که قبل از ازدواج اينجوری می نوشت:
"سفیدی ملافه ها و بوی بتادین و وایتکس همه بیمارستان را پر کرده بود.دستان زن را گرفت و صورتش را تار دید( مثلا چشماش اشکی بود) دستان زن آنقدر لاغر شده بود که حلقه از دستاش افتاد . مرد طره موی روی صورت زن را کنار زد و گفت: هنوز هم زیبا ترینی!
وقتی یک هفته از ازدواجش می گذشت اینجوری می نوشت:
"نفس نفس.... تنهای خیس.... هوای دمکرده شمال....ملافه خیس.... نفس های تبدار.... تب های نفس دار!!! حرف های بریده بریده... عضلات منقبض.... صدای غضروفها.... ضربان تند....
سه سال که گذشت اینجوری نوشت:
" زنم چای می آورد. نمی خورم. می گویم بیا اینجا.دستانش را میگیرم. جای آبله مرغان بچگی هنوز روی دستش مانده است که من تازه متوجهش شده ام. می گویم سایز دستت چه بود؟ . لبخند می زند. خطهای خنده کنار لبهایش عمیق شده است.می گویدبرای چه می پرسی؟ می گویم برایت دستکش ظرفشویی متوسط خریده ام. می گوید فکر کردم می خواهی برایم انگشتر برلیان بخری. می خندم. در می زنند. می روم در را باز می کنم. زن همسایه است که تنها زندگی می کند. طره موهای زیبایش که هم خوانی عجیبی با رنگ صورت مهتابیش دارد روی پیشانیش ریخته است. دلم هری می ریزد. سمنو آورده است. زنم می گفت دلش برای مادرش تنگ شده است. گناه دارد. کاش برایش بلیت گیر بیاورم.
لینک