ثريا.... برو تاکسی سوار شو!   

تو بازی گرگم به هوا که همه چی رو بود و جوونمردونه...که اساس بازی سرعت بود و چشمای بینا و هوشیار.... هیشکی نمی تونست منو بگیره... دو ی خوبی داشتم و همیشه ی خدا می بردم  تا این که دلم واسه همبازیام می سوخت و رضایت می دادم که باشه حالا یک بار هم من گرگ و شما بدوین و خوش باشین! اما بدم میومد از قایم موشک! که هر دفه با کلی دلهره و دلی که مثل گنجیشک می زد می رفتم دورترین کنج و پناه رو واسه قایم شدن پیدا می کردم و با این حال سر آخر یه دستی میومد رو شونه ام و خوش خیالی ام رو میریخت به هم  که هی! تو گرگی!....پیدام می کردن... خیلی آسون... ولی وقتی من چش می ذاشتم هیچوقت خدا نمی تونستم تو اون تاریکی هیشکیو پیدا کنم اونقدری که بغضم می گرفت و مستاصل می گفتم باشه دوباره من گرگ... قبوله... بیاین بیرون دیگه دارم می ترسم!...

 

تازه ها دارم می فهمم که بابا اصلن هیشکی مثل من راس راستکی چشماشو نمی بسته! ... فقط من جو گیر  اعتماد و اطاعت از قانون بازی می شدم و چشمهامو سفت و مچاله و کامل می بستم که هر کی هر جا دلش می خواد قایم شه و من بمونم و تاریکی و نگاه گیجم!

( فصل آخر از کتاب گل و قلب و شکلات)

لینک