من آمده ام !   

وقتی که من به دنیا آمدم خرگوش ها دیگر نبودند. فقط رد دندانهاشان بود بر گبه ی قرمز توی انباری که حاج قربانعلی - امضای پای گبه را- جویده بودند جوری که " بانلی" اش مانده بود فقط... انگار که گبه را نه کسی از اهالی کهگیلویه که کسی از اهالی میلان ایتالیا بافته باشد! جویدن گبه و تعدادی از لباس های پشمی توی کشو  غضب اهالی خانه را می انگیزد . خرگوشها را از خانه بیرون می کنند تا خوراک شغالها و روباههای دور و بر آن 9 خانه ی شرکت نفتی ِ وسط بیابانهای گچساران بشوند. مادر حامله ام و دیگر اعضای خانه بعد از مدتی دلتنگ خرگوشها می شوند و از عذاب بیرون کردن آنها در یک شب زمستانی بی تاب.... بیش از آن مادرم می ترسیده که از شکستن دل خرگوشها بلایی سر نوزادش بیاید. من که به دنیا آمدم مشکل خاصی نداشتم فقط بلافاصله گریه نکرده ام ( یحتمل آن هم از سر کله شقی ام بوده) که مامای محترم بعد از نواختن چند ضربه به ماتحت مبارک گریه ی مرا در می آورد. خیال مادرم از بابت آزردن خرگوش ها راحت میشود ولی این خوشحالی دوامی نمی آورد چون وقتی که دندان های من در می آید می بینند که انگار این بچه از ابد و ازل دو تا دندان خرگوشی بوده که دست و پا درآورده!
مادرم نذر می کند که 100 تا خرگوش گرسنه را سیر کند و اصلن بقیه ی گبه ی "بانلی" و لباس پشمی ها را جلوشان بریزد تا هرچه خواستند بجوند ولی بلای دیگری سر من نیاید. که البته نذر اجابت شد و بلایای دیگر هرچه آمد خریت بود خرمگسانه بود ولی خرگوشانه نبود ! امروز آن دو تا دندان 36 ساله شده است و هنوز هم راه می رود و خود می نمایاند و باز راه می رود و دنیا را به همان دوتا دندانش می گیرد. سه  تا "هم قرنی" و "هم سال" هم دارد که یکی سس مایونز مهرام دیگری فیلم گاو مهرجویی و سومی جنگ ویتنام است.

لینک