وصيت   

کوچک ترين پسر خانواده ی جواهر فروش زنجيره ای شهر که به آی کيو معروف بود، تنها کسی بود که موقع مرگ پدر بالای سرش بود. او با هق هق پر صداش وسط سرسرا نشسته بود. همه سراسيمه دورش جمع شده بودند. او وسط هق هق می گفت : کاش پدر آخرين کلمه را هم گفته بود.... کاش پدر آخرين کلمه را..... خواهر بزرگه يک ليوان آب دست او داد و سراسيمه پرسيد: مگر پدر چه گفت که آخرين کلمه اش را نتوانست تمام کند. آی کيو گفت: پدر گفت که "ای کاش می توانستم يک فنجان قهوه بخورم بدون شير و...... "   آه کاش کلمه ی بعدی اش را هم گفته بود ......

لینک