﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>خرمگس خاتون</title>
    <description>جیررررر لولای روغن نخورده ی دری است که می رود سمت کمدی و باز می گردد سمت تراژدی</description>
    <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فروغ</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 02 May 2012 22:39:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>شیاطین تحریف در تاریخ زلزله ( قسمت بعد از آخر)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="text-align: justify;"&gt;مطلب من خیلی گل کرد. بهترین رپرتاژ زلزله شناخته شد. ادباری می&amp;zwnj;گفت اگر آن دفعه شکوفه زدیم رو مطلبت اینقدر گل کرد این دفعه خبرمان کن بیاییم برینیم برات.کلی تشویق و ترفیع گرفتم. مدیر روزنامه بنده را با چندتا عکاس و خبرنگار مامور کرد برویم شیراز تا از آنجا برویم قیر و کارزین شخصا عکسبرداری و مصاحبه انجام بدهیم و برگردیم. خب از خیر بامزه&amp;zwnj;بازی&amp;zwnj;ها و شیطنت&amp;zwnj;های ادباری و خوانساری که نمی&amp;zwnj;شد گذشت. یعنی آقا این&amp;zwnj;طور عرض کنم صدبار به توبه می&amp;zwnj;انداختند مرا و هر صدبار توبه می&amp;zwnj;شکستم. به محض این که داستان را برایشان گفتم استقبال کردند و گفتند شما با طیاره برو ما هم اتول را علم می&amp;zwnj;کنیم و می&amp;zwnj;آییم. رسیدیم شیراز ؛من آن دوتا جوان خبرنگار و عکاس را فرستادم هتل ؛خودم رفتم منزل اکبر دلنشین و منتظر شدم که این دوتا اعجوبه از راه برسند. شب توی حیاط باصفای دلنشین نشسته بودیم و پیک می&amp;zwnj;زدیم و یاد ایام می&amp;zwnj;کردیم که بچه ها رسیدند. قرار شد فردا همگی باهم برویم. دلنشین یکی از خوانین کلفت آن منطقه را می&amp;zwnj;شناخت و از قبل پیغام داده بود و جای ما را پهن کرده بود که از ما پذیرایی کنند. غروب رسیدیم آنجا. بماند که شب تا ادباری کله&amp;zwnj;ش داغ شد بند کرد به بوته&amp;zwnj;ی یاس که نزدیک درخت نارنج کاشته&amp;nbsp;شده بود&amp;nbsp;.می گفت این درخت دارد جان این گل را می گیرد. بعد هم به دلنشین گفت مثلا&amp;nbsp; اگر نشمه&amp;zwnj;تان منزلش همین نزدیکی باشد دیگر جان نداری که با خانم خودتان و ایشان همزمان سلام&amp;zwnj;علیک کنی در یک روز. جلوش را نگرفته بودیم داشت بوته را در می&amp;zwnj;آورد. دلنشین از خنده پس افتاده بود.خوانساری هم ویرش گرفته بود انواع اذان در دستگاه&amp;zwnj;های ایرانی را بخواند. خواهرخانوم دلنشین که خانوم زیبا و روگرفته ای بود هم آن شب مهمان بود و خوانساری پیک روی پیک بالا می&amp;zwnj;رفت و برای دل خانوم انواع اذانها از اذان مرحوم صبحدل بگیر تا تاج اصفهانی برایمان دم گرفته بود تا جاییکه یکی از همسایه&amp;zwnj;ها رد شد و صدا را ول داد که جناب دلنشین ما نمازش را بخوانیم موذن شما کوتاه می آید؟ حالا ساعت چنده؟ دو-سه نصف شب. به هر ضرب و زوری بود خوابیدیم. صبح این تن&amp;zwnj;لش&amp;zwnj;ها را بیدار کردیم و سوار جیپ دلنشین شدیم و راندیم تا دهات قیر. دوتا جوان عکاس و خبرنگار همکارمان هم از هتل ماشین کرایه کرده بودند و آمده بودند. وعده کرده بودیم سر یک ساعتی منزل کدخدای قیر باشیم. خرابی زیاد بود. همه جا هوار آمده بود روی سر زن و بچه مردم. همان جا یک عده عریضه نوشته بودند و منتظر ما بودند. گفتیم امشب را استراحت می&amp;zwnj;کنیم فردا سرفرصت می&amp;zwnj;رویم به مدرسه و بهداری و چادرهای اسکان سر می&amp;zwnj;زنیم. ماشین آن آقای خان پی ما آمده بود. دوتا جوان عکاس و خبرنگار را گذاشتیم منزل کدخدا بمانند. بهشان سپردم که صبح بیدار شوند و اگر سوژه مناسبی گیرشان آمد خودشان مشغول شوند تا ما برسیم. چندتا کُتل&amp;zwnj;مُتل رد کردیم و رسیدیم به یک دشت خیلی باصفا. چادر زده بودند و یک عده آدم هم در رفت&amp;zwnj;وآمد. گوسفندی زمین زدند و ما را بردند چادر خان. همان&amp;zwnj;جا متوجه شدیم که آن شب عقدکنان پسر خان بود. ما هم&amp;nbsp;مثلا مهمان&amp;zwnj;های مخصوص و مهمی به حساب می&amp;zwnj;آمدیم. چای هیزمی دبشی صرف کردیم و پشت&amp;zwnj;بندش سینی دل&amp;zwnj;وجگر آمد وسط با یک کاسه به قاعده&amp;zwnj;ی کاسه&amp;zwnj;های کشک&amp;zwnj;سابی همدانی پر از عرق خُلار. کاسه دور می&amp;zwnj;چرخید و دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;دست می&amp;zwnj;شد. حالا این&amp;zwnj;ها هم سیبیل&amp;zwnj;های چخماقی&amp;zwnj;شان را می&amp;zwnj;کنند آن&amp;zwnj;تو و درمی&amp;zwnj;آورند. ادیب ناجنس هم درگوش من ویز می&amp;zwnj;کند که: عرق با اسانس دل&amp;zwnj;وجگر از سیبیل&amp;zwnj;های جوانان رشید. لب&amp;zwnj;گزه کردم که هیس مسخره&amp;zwnj;بازی در نیاور این&amp;zwnj;ها خوششان نمی&amp;zwnj;آید. خلاصه متوجه شدند که خوانساری آوازخوان است. خواهش کردند به سلامتی پسر خان که داماد می&amp;zwnj;شود یک دهن آواز بخواند. خوانساری بنا کرد به خواندن که یکهو صدای ترمز ماشین و از پی&amp;zwnj;اش&amp;nbsp;هیاهو بلند شد. ادیب نیم&amp;zwnj;خیز شد که ببیند چه&amp;zwnj;خبر است که خان ساعدش را گرفت که بنشین. ادیب که به این مفتی&amp;zwnj;ها جاگیر نمی&amp;zwnj;شد، به بهانه&amp;zwnj;ی دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;آب رفت بیرون. خوانساری هم&amp;zwnj;چنان داشت می&amp;zwnj;خواند. کله&amp;zwnj;ی من هم حسابی گرم شده بود. ادیب برگشت پریشان حال و آشفته به من گفت بیا بیرون کارت دارم. خان داشت ما را می&amp;zwnj;پایید. نیم&amp;zwnj;تعظیمی کردم و با حالت عذرخواهانه بیرون رفتم. ادیب ترسیده&amp;zwnj;حال گفت بیا یک چیزی به&amp;zwnj;ت نشان بدهم. مقداری که به طرف بیابانی راه رفتیم دیدیم یک مرد به سن&amp;zwnj;وسال ماها را با چشم ِدستمال&amp;zwnj;بسته به درخت بسته&amp;zwnj;اند. یک نفر هم گذاشته&amp;zwnj;اند که نگهبانی بدهد. گفتیم چه شده است. نگهبان که معلوم بود فقط به حرمت مهمان مخصوص بودنمان با ما محترمانه تا می&amp;zwnj;کند ،گفت: هیچ. خیر است. از دور سایه&amp;zwnj;ی خان پیدا شد. آستین ادباری را کشیدم. تا خان برسد پشت سنگی پناه گرفتیم. خان دستور داد نگهبان چشم&amp;zwnj;بند بدبخت را باز کند. خان زد روی شانه ی مرد. گفت خوش آمدی. برنج و بار و بنشن و گوشت گوسفند و گاو و مرغ و کبک و تیهو و جوجه حاضر و آماده است ، هر مواد دیگری که موجود نبود می&amp;zwnj;فرستم از شهر بیاورند. هرچه وردست ضرورت داشتی از دستیار و نوکر و قصاب بگو مهیا کنم. مهمان فرنگی دارم ؛ اغذیه باب طبع آنها هم هر قسم بلدی تهیه کن. از چیزی کم نگذار جبران می&amp;zwnj;کنم. بعد گفت چشم&amp;zwnj;بند که چفت بود؟ جعده که شناس نیامد به چشمت؟ مرد گفت : خیالتان راحت، من نمی&amp;zwnj;دانم ثریا هستم یا زحل. خان گفت ازکرمون می&amp;zwnj;آیی؟ مرد گفت از ارسنجون. خان گفت بهرحال خیلی راه آمدی، آنجا برایت چادر علم کردم،هرچه خواستی فقط به این مهتر بگو، با احدی حرف نزن. مرد گفت خاطرتان جمع. ادباری گفت:فراست من ته&amp;zwnj;توی داستان را درآوردم. ناکس جانی دالری بود برای خودش. گفتم چطور. گفت این آقای خان قاچاق می&amp;zwnj;کند و می خواهد کسی سراز کارش درنیاورد و به همین خاطر آشپز اجیر کرده چشم&amp;zwnj;بسته از کرمون آورده. دیدم راست می&amp;zwnj;گوید. به&amp;zwnj;هرحال ریگی به کفشش بوده. خدا می&amp;zwnj;داند چقدر دلچرکین شده بودم از بزم آن شب. پیش&amp;zwnj;تر از خان برگشتیم به چادر. خوانساری هنوز داشت می&amp;zwnj;خواند. تصنیف مبارکباد. چندتا زن و دختر دم در چادر دست می&amp;zwnj;زدند و کل می&amp;zwnj;کشیدند.خلاصه به هر ضرب&amp;zwnj;وزوری بود دلنشین را راضی کردیم بعد از شام ما را برگرداند قیر. ساعت سه&amp;zwnj;چهار صبح رسیدیم قیر. فردا تا ساعت یک بعدازظهر خوابیدیم. جوان&amp;zwnj;های همکار رفته بودند خودشان عکس برداشته بودند؛ مصاحبه انجام داده بودند و برگشته بودند. آن هم رپرتاژ خوبی درآمد و خستگی از تنمان در شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/382</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/9374599/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-9374599</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 22:39:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شیاطین تحریف در تاریخ زلزله- قسمت آخر</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خاطرم می&amp;zwnj;آد تو دفتر روزنامه نشسته بودم. مرحوم ادیب که آن موقع جوان بسیار برازنده و رعنایی بود با مرحوم خوانساری وارد شدند. همان روز از صبح دوتا از پاسبون&amp;zwnj;های شهربانی موی دماغ دکه&amp;zwnj; دار سه&amp;zwnj;راه امیراکرم شده بودند، ما هم کشانده بودیمشان دفتر به حرف حساب و سرآخر به&amp;zwnj;شان دوتا چایی داده بودیم و ردشان کرده بودیم. حالا دوتا چایی که عرض می&amp;zwnj;کنم نه که دوتا چایی. خلاصه خیلی روز کسالت&amp;zwnj;باری داشتیم. به مرحوم ادیب گفتیم حال و اوضاع را گفت روزی که روزت بود گرومب گرومب گوزت بود. خیلی خندیدیم. یادش&amp;zwnj;به خیر. شوخ بود. آن روزها زلزله&amp;zwnj;ی قیرکارزین اتفاق افتاده بود. بچه&amp;zwnj;ها خیلی مشغول بودند. همه خسته بودیم. کار تا سقف چیده شده بود. هرجور که حساب کردم دیدم بنده خودم را هم هلاک کنم با این کله ی دمغ صفحه ام بسته نمی شود. به مرحوم ادیب گفتم ادباری! این اسم را من روش گذاشته بودم. ایشان هم به من می گفتند کثافت؛ عوض فراست؛ خلاصه گفتم ادباری من یک نیم بطر همین جا توی کشو دارم بیا بزنیم صفا کنیم حالی عوض کنیم. مرحوم خوانساری که خب خواننده ی خوبی هم بودند و هنوز هم رودست ایشان نیامده است گفتند اگر می خواهید این فاضلاب را باز کنید؛ اشاره کردند به حنجره شان؛ این کم است. گفتند برویم منزل ما که نزدیک تر است؛خانم من هم دست&lt;span&gt;پخت بهتری دارند. منزل خوانساری خیابان نادرشاه بود. مرحوم ادیب گفتند آن نیم بطر که کم&amp;nbsp;ِ عمه تان است. عرض کردم شوخ طبع بودند. خلاصه مرحوم خوانساری به منزل تلفن کردند و سفارشات لازم را دادند؛ ما هم گفتیم برویم سرراه یک کافه بنشینیم چندتا آبجو بنوشیم و بعد برای شام برویم منزل خوانساری. همان سر کوچه ی دفترمان یک کافه بود. دفتر را قفل کردیم و از پله ها آمدیم پایین و کلید را تحویل حسن رشتی سرایدارمان دادیم و گفتیم که ما سر کوچه می رویم کافه. هوا گرم بود. خیلی تشنه بودیم. نفهمیدیم چطور نفری سه بطری آبجو را در یک ساعت نوشیده بودیم. مرحوم ادیب خیلی زودمست بود. تا مست می شد هم بنا می کرد سربسر کسی گذاشتن. آن شب هم بند کرده بود به خانم و آقای میز بغل که آقا هرجا می روید ما را هم مهمان کنید. این شوخی نابجایی بود. جوانک به سر و شکل و فکل کراوات ادیب نگاه کرد. پاک گیج شده بود. طفلک حتی روش نمی شد دست به یقه شود. کم کم خوانساری شروع کرد به خواندن. اول کمی آواز دشتی زمزمه کرد. بعد بلندبلند بنا کرد به چهچهه و سرآخر تصنیف تو را ندیدن . حالا ادیب شروع کرده بود به دعوت کردن از خانم و آقا برای صرف شام به منزل خوانساری. همین طور رفته رفته به بطری های ششم و هفتم رسیده بودند. خودم هم مست بودم ولی آنقدر نه لایعقل. به فکرم رسید تلفن کنم به منزل خوانساری و اطلاع بدهم که نمی آییم. از تلفن کافه به منزل خوانساری زنگ زدم. به خانم گفتم نگران نباشند من ایشان را می رسانم بعدا. به هر زحمتی که شده بود این ها را برگرداندم دفتر. ساعت از 2 گذشته بود. من ساعت 4 باید رپرتاژ را کامل به چاپخانه می فرستادم. تصور بفرمایید آقای خوانساری از شور گذشته بودند داشتند گوشه زنگ شتر می خواندند؛ ادیب ادبار بیخ گوش من از حیف و حرام شدن مهمانی منزل خوانساری و ساق و سم نسرین ؛خانم خوانساری می گفتند و من هم دارم عکس و تفصیلات کنار هم می چسبانم. کار را تقریبا تمام کرده بودم با همان احوالاتمان که ناغافل گلاب به روتان ادیب دقیقا روی نسخه ی آماده به چاپ من شکوفه زد. حالا آمار کشته شدگان و محله های خراب شده و شاهدین صحنه و مبالغ کمک ها و پیام شاه و شهبانو و خیرین و نیکوکاران؛ همه رفته قاطی خرده لوبیا و نان جویده و رب گوجه. ادیب تازه هوشیار شد. خوانساری از تمنای بوسه از لعل لب منصرف شد و سکوت همه جا را گرفت. یک ساعت دیگر فرصت داشتم تا بچه های چاپ به سراغم بیایند. نشستیم از اول قصه ی تلفات و خرابی و پیام شاه و شاهدین فاجعه و فهرست کمک ها و صلیب سرخ و آبی را از خودمان درآوردیم. قصه گفتیم و خندیدیم. گفتم ادبار گردن شکسته عکس ها را چه کنیم. گفت خرابی بود خرابی هم آمد روش؛ کسی تشخیص نمی دهد خرابی از کجاست. کله اش پرباد بود. حرف های بودار هم زیاد می زد. خداشان رحمت کند. خیلی شیطان بودیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/381</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/9291583/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-9291583</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Apr 2012 04:27:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هرکه باشد زحال ما پرسان؛ یک یک شان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ممکن است تو مرا بخواهی ولی من نمی&amp;zwnj;خواهم کسی این عنی را که من هستم بخواهد. من از اندوه سررفته&amp;zwnj;ام و این دیگر نامی ندارد. سال&amp;zwnj;خورده که می&amp;zwnj;شوی معلوم نیست تو سال&amp;zwnj;&amp;zwnj;ها را خورده&amp;zwnj;ای یا آن&amp;zwnj;ها تورا. چند دور که دور امیدواری و ناامیدیِ خودت گشته باشی حوصله&amp;zwnj;ات سر می&amp;zwnj;رود و بدا به حال بی&amp;zwnj;گناهی که تو را همراهی می&amp;zwnj;کند. وارونه&amp;zwnj;گی فقط به صدوهشتاددرجه&amp;zwnj;ها می&amp;zwnj;گویند. من وارونه نشده&amp;zwnj;ام. تا لاک&amp;zwnj;پشت پیر و سنگین و وارونه شدن هنوز فاصله دارم. آنچه از داستان خواستن و واخواستن می&amp;zwnj;پسندیده&amp;zwnj;ام فصل معشوقگی است. معشوقگی من این روزها بی&amp;zwnj;کار است و طلبکار نیست و خوابش می&amp;zwnj;آید. آن روی سگِ کلامش بالا نمی&amp;zwnj;آید. شرح بیچارگی سیاهه نمی&amp;zwnj;کند. معشوقگی من گرمش نیست و دنبال دوای آلزایمر می&amp;zwnj;گردد. معشوقگی من دلش برای طی راهِ بی&amp;zwnj;آسایشِ مال&amp;zwnj;رو به هوای معامله پایاپای عطر و آتش تنگ شده است. معشوقگی من رنگش را به گارانتی باخته است (صفر-صفر). تو مرا و این لحاف عافیت را یک&amp;zwnj;جا بسوزان. لطفا.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/379</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8990465/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8990465</guid>
      <pubDate>Sat, 25 Feb 2012 09:42:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سیکرت لاورز آو قزبس</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روزی که شوهر بهاردوسی به مناسبت نومنزلی سور داده بود و همه را دعوت کرده بود و مروارید کبود انداخته بودگردن بهارخانم و تصدق زن نجیبش می رفت که حساب پسر بنکداره رو رسیده بود و حفظ ناموس کرده بود؛ قزبس یادش به خیر قری به گردنش داد و در گوش من گفت " ما هم که جوون بودیم اگه کسی باب دندونمون بود هیچوقت هیچ جا درز نمی کرد و کمِ کم می رفت لابالشِ مون می شد خیالِ شبانه ولی اگه بد اقبالْ باب میل نبود ؛ بدشکل و حال بود؛ می شد بابِ خواهون تراشی و بوق نجابت."&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/378</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8977403/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8977403</guid>
      <pubDate>Thu, 23 Feb 2012 09:10:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سیاهخوانی یک عشق بازی زنگباری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;-&amp;nbsp;مبارک اگه بدونی چی می&amp;zwnj;کشم .&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;حاجو بلدم....همون یه بست تَل رو می&amp;zwnj;کشی با پسر قهوه چیه؛ حالا روزای تعطیلی هم یه&amp;zwnj;کم بیشترتر ولی من به کسی نمی&amp;zwnj;گم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;ساکت! دهن&amp;zwnj;لق زبون&amp;zwnj;نفهم. دارم می&amp;zwnj;گم از عشق فرنگیس نمی دونی چی می&amp;zwnj;کشم. اگه کاووس پسرعمه&amp;zwnj;ام زنده بود خودش با باباحاجی صحبت می&amp;zwnj;کرد همه&amp;zwnj;ش رو راست&amp;zwnj;وریس می&amp;zwnj;کرد. ای روزگار.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بابا هی کاووس کاووس. هردفه من این خدابیازمون رو تو خواب می&amp;zwnj;بینم از خواب می&amp;zwnj;پرم جیغ می&amp;zwnj;زنم. تازه من که هیچ همین سلیمه جون- که&amp;nbsp;الاهی فدای قد و بالاش بشم-&amp;nbsp; اون هم هروخ این بابا رو دیده دویده اومده تو بغل من هن&amp;zwnj;وهن می&amp;zwnj;گه مبارک مبارک کاووس دیدم؛ اون وخ کاووس بره با فنرگیس صحبت کنه؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;من به شما گفتم هر موقع کابوس دیدی بلند شو یه لیوان آب بخور به چیزای خوب فکر کن بگیر دوباره بخواب. حالا شما اگه اشتباهی کابوس رو کاووس شنیدی که دلیل نشد از پسرعمه من خوف کنی.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;حاجو شما ارباب من هستی،&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله ارباب شما هستم&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;سرور من هستی&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله عزیزم&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;سرخر من هستی&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;سرور&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;سم&amp;zwnj;ور من هستی&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;سماور&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;یاه یاه یاه دیدی خودت هم قبول کردی سم&amp;zwnj;ور من هستی؛ حالا دوتا چایی وردار بیار که خسته&amp;zwnj;ام&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;ای بابا . تو نوکر من هستی باید واسه من چای بیاری&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;حاجو؟ من که انقد نوکر خوبی&amp;zwnj;ام.... با صفا و با قفا و یک رنگ و زرنگ و جفنگ&amp;zwnj;ام ....جایی که شما می گی از کاووس بپرم برم آب بخورم ؛ من قبول می کنم که از کاووس بپرم نه از کابوس؛&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;خب&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;حالا یه چایی به من نمی&amp;zwnj;دی؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;خیلی پرمدعا و وقیحی . تو اولین فرصت باید برم بفروشمت.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;حاجو چایی نخواستم ولی من بلدم فنرگیس رو به شما وصل کنم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;وصل چیه؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;اتصال. موصل. کرکوک&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;نه بابا چه غلط&amp;zwnj;ها&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله. همون کاری که کابوس می&amp;zwnj;خواست بکنه من می کنم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;کاووس&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;آآآآآآآآی اسم اونو نیار من بدخواب می&amp;zwnj;شم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;خب کابوس&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله. اون وخ شما هم پای سلیمه رو بذار تو پای من.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;مرتیکه این چه کاریه از من می&amp;zwnj;خوای؟ دست یکی رو می&amp;zwnj;ذارن تو دست یکی.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;نمی&amp;zwnj;شه دست یکی رو بذاری تو پای من؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بس کن مبارک&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;نمی&amp;zwnj;شه پای یکی رو بذاری تو دست من؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;خفه خون&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;نمی&amp;zwnj;شه پای دوتا رو بذاری تو دست من؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;برو از جلوی چشمم. تو به درد من نمی&amp;zwnj;خوری&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;هیچ&amp;zwnj;وخ جلوی من درنیومدی .&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;یعنی چی؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;تو ارباب منی من به تو بگم؟ یعنی طرفدارِ منو بکنی.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;آهان . پشت تو در بیام. یعنی طرفداری&amp;zwnj;تو بکنم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;من هم همینو گفتم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;ارواح عمه ت که همینو گفتی.&amp;nbsp; خب حالا چه نقشه&amp;zwnj;ای داری واسه من. چه&amp;zwnj;جوری می&amp;zwnj;خوای به من کمک کنی.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;کاری نداره. منو قیافه آدمای حساب شده در بیار ببر خونه فنرگیس.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;شما رو قیافه آدم حسابیا درارم ببرم خونه فرنگیس خانم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بله. اون وخ من می رم اون جا با صدای بالا از شما تعریف می کنم شما رو بلند می&amp;zwnj;کنم.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;چی می گی مثلن&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;می گم که این حاجو میتی صاحب بزرگترین انبار کشمش درونی در خاویارمیانه است.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;این دری وریا چیه؟ کشمش درونی کیلو چنده؟ خاویارمیانه کدومشه؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;والله&amp;nbsp;حاجو شما که بهتر می دونی کشمش بیرونی&amp;zwnj;ش رو الان کیلو 500 تومن نمی&amp;zwnj;دن. ما هم خرید قدیم داریم برای شما می کنه کیلو 400 تومن.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;داری به خودم می فروشیش؟ چیزی که معلوم نیست چیه؟&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;چطو معلوم نی؟ ندید که نمی دم بخوری. مستوره می&amp;zwnj;آرم برات مزه کنی.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;آی برزنگی حرومزاده. نصف قیمت می فروشمت.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;شما خودت اون روز گفتی از دست فنرگیس کلی با خودت کشمش درونی داری.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;آهان. اون وقت تو داری کشمکش درونی من رو کیلویی 400 تومن معامله می کنی.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;بابا . حاجو چقدر شترمرغی تو. خواستم جلو بابای دختره پز بدم برات.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;می دونی چیه. اصلا کاش یکی منو از دست تو می فروخت.&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;یاه یاه یاه یاه&lt;br /&gt;-&amp;nbsp;مرض . برزنگی کله پوک زبون نفهم. صبر کن اون تفنگ شکاریمو بیارم پدر زنگباری تو بیارم جلو چشمت.&lt;br /&gt;( حاجو دنبال مبارک می دود . مبارک در می رود)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/376</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8928054/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8928054</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 12:02:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خانم‌پری‌‌شورخانه- قسمت اول</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حوض مربعی کم&amp;zwnj;ارتفاع آبی&amp;zwnj;رنگ خانه&amp;zwnj;ی ما به درد لباس شستن نمی&amp;zwnj;خورد. ولی خانم هاشم&amp;zwnj;آقا که آب خانه&amp;zwnj;شان قطع شده؛ لباس&amp;zwnj;هایش را آورده خانه ما بشوید. قبای گل&amp;zwnj;گلی بَرش&amp;nbsp;است با شلواری که از زانو به پایین توی جورابی سیاه و کلفت حبس شده. دولا می&amp;zwnj;شود شلپی لباس را&amp;nbsp;توی حوض فرو می&amp;zwnj;کند و شرشر آب&amp;zwnj;ریزان بالا می&amp;zwnj;آورد. مامان؛ آقای حجتی معلم&amp;nbsp;کیوان را برای دختر طلاق گرفته&amp;zwnj;ی خانم هاشم&amp;zwnj;آقا پیشنهاد کرده است و حالا صحبت سر خصوصیات اخلاقی خانم&amp;zwnj;پری و آقای حجتی&amp;zwnj;ست. خانم هاشم&amp;zwnj;آقا خم ؛ لباس کفی&amp;nbsp;تو آب؛ شلپ می کند: خانم&amp;zwnj;پری عین دخترگی&amp;zwnj;هاش یک ربع به اخبار سرشب بی&amp;zwnj;بی&amp;zwnj;سی خانه است .بعد مرا که سمبل معصومیت و بستگی چشم و گوش هستم می&amp;zwnj;پاید و بدون کلام با انگشتانش حلقه&amp;zwnj;ی تنگی درست می&amp;zwnj;کند و بعد همان دست را به علامتِ نه بالا می&amp;zwnj;پراند: انگار بانگ خروس نشنفته این دختر. لباس ِ چلانده&amp;nbsp; پرت می&amp;zwnj;شود تو آبکش. مامان سر انار می&amp;zwnj;برد؛ پشت انارِدوشقه را توی کاسه تا می&amp;zwnj;کند&amp;nbsp;: آقای حجتی&amp;nbsp;مثل خانم&amp;zwnj;پری عاشق بچه است. همین&amp;nbsp;که&amp;nbsp;دست&amp;zwnj;به&amp;zwnj;دست&amp;zwnj;شان دهیم نُه ماه بعد&amp;nbsp;گوجه&amp;zwnj;فرنگی به دنیا&amp;nbsp;آمده. خانم هاشم آقا یک خط ممتد خنده شده است و سکوت از سرِ کیف.من،خانم&amp;zwnj;پری را تصور می کنم که درد می&amp;zwnj;کشد و زور می&amp;zwnj;زند و یک گوجه&amp;zwnj;فرنگی می&amp;zwnj;زاید. دستان خانم هاشم&amp;zwnj;آقا ازجان&amp;zwnj;رفته ؛روبالشی مخمل&amp;nbsp;حالا شرشرشر؛ تلپ می&amp;zwnj;کند تو آبکش. دستش را آونگان کرده انگشتانش را به حالت بای&amp;zwnj;بای روبه&amp;zwnj;پایین دلنگ&amp;zwnj;دلنگ می&amp;zwnj;کند به مامان نشان می&amp;zwnj;دهد: چیزی توی بساطش هست؟مامان بلند و جیغه&amp;zwnj;ای می&amp;zwnj;خندد : والله کسی به من گزارش نکرده خودم هم معاینه&amp;zwnj;ش نکرده&amp;zwnj;ام. خانم&amp;zwnj; هاشم&amp;zwnj;آقا غش&amp;zwnj;غش : با هاشم&amp;zwnj;آقا بفرستیمش حمام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;(باش تا موقعی ادامه ات دهم )&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/373</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8817094/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8817094</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 10:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خوار-گیاه -خامی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مرد گیاهخوار شده بود. درست شب تولد چهل سالگی اش اعلام کرد که گیاهخوار شده است. به پیتزاهایی که سفارش داده بودیم لب نزد و فقط سالادها را خورد. ربطی به&amp;nbsp; کتاب فوائد گیاهخواری که جهانگیر هدایت زحمت تصحیح ش را توی پای ام کرده بود و آن روزها اطراف تختم ولو بود؛ نداشت. هم غذا نداشتم ؛ تنهایی غذا خوردن را هم دوست نداشتم. چند روزی فکر کردم که تحت تاثیر کسی این تصمیم را گرفته یا قصد دلربایی درکار است. عکس های همکارانش را نگاه کردم. دختر لاغر و عصبی اتوکدکار که به کدخدا معروف بود توجهم را جلب کرد. جوری که متوجه کنجکاویم نشود پرسیدم گلنار گیاهخوار است یا نه؛ که نبود. مرد گفت دخترک عاشق کباب کوبیده ست و حالِ او را به هم می زند. سبزیجات و علوفه اش را می خورد و شب ها بابونه و آویشن دم می کرد و می نوشید و می خوابید. سعی می کرد به من حالی کند که سموم ازبدنش دفع شده اند؛ خوشحال است و آرامش هفت بندش را فرا گرفته است. من به عوض می خواستم به او ثابت کنم که هنوز هم از کوره در می رود و کنترل اعصابش را ندارد. با همین غرض از یک جایی به بعد گفتم من دیگر غذا درست نمی کنم . با آرامش و مهربانی گفت هیچ عیبی ندارد و می تواند برایم چیزی از سرراه بخرد یا سفارش بدهد یا اگر غذای خانگی دلم می خواهد برایم درست کند و خودش نخورد و همان گل و گیاه خودش را بخورد. لیست خریدش را تهیه نمی کردم تا خودش که ادعا می کرد سرحال و با انرژی است؛ خسته و کوفته از سرکار که برمی گردد خریدش را انجام دهد. به راحتی انجام می داد. به نظر صبور و انرژی دار می آمد حتا وقتی تخته نرد بازی می کردیم دربست به من اعتماد می کردتا تاس ها را جفت جفت به نفع خودم بخوانم. برای بالاآوردن خشمش رفتم سراغ رازهایی که روزی برایم گفته بود ولی هیچ وقت دیگر نمی خواست روآورشان کنم ؛مثل قضیه ی زیر کرسیْ دست در دامن نرگس خاله بردنش و ترسیده پس کشیدنش وقتی که با کهنه ی حیض برخورد کرده بود.&amp;nbsp; چه عکس العملی دیدم؟ خندید و گفت قدیم ها که پد نبوده زن ها چه همه مرارت می کشیدند. هرچه بلد بودم از گاف هایی که داده بود برایش ردیف کردم و گاهی خودش با چنان ولعی داستان ها را گوش می کرد که انگار اولین بار است دارد می شنودشان. آخرین برگی که دستم مانده بود&amp;nbsp;سرگذشتی بود که برای خلاصی از شرش هرهفته به روانکاو می رفت. یک روز وقتی که دوازده ساله بوده با عمه خجسته و مامان سیروس و آبراهام پدربزرگش سوار تاکسی می شوند تا بروند سه راه باغشاه عروسی عنایت. تا بخواهد تابلوی مغازه ها را بخواند و آدرس فروشگاه لوازم شکار و دوچرخه فروشی و تودوزی اتومبیل جمال نداف و خیمه ی خیام را به خاطر بسپارد؛ می بیند بقیه پیاده شده اند و تاکسی همچنان دارد پیش می راند. می گفت تا به این سن؛ تاکسی هنوز او را پیاده نکرده است؛ همچنان بوق می زند و دنده عوض می کند و می راند و او تابلوی مغازه ها را از بر می کند. اولین درخواست و پیش شرطی که برای شروع زندگی با من داشت همین بود که به او فرصت دهم تا بقیه را متقاعد کند که تاکسی واقعا او را هنوز پیاده نکرده است و یا روانکاو او را مجاب کند که خیالاتی شده است. یک شب وقتی عرق زیره اش را خورد و خواست بخوابد به ش گفتم که شب ها از صدای بوق تاکسی ئی که می آید زیر پنجره و می خواهد او را سوار کند خوابم می پرد. اولین باری بود که این جوری دستش می انداختم.&amp;nbsp;زیادی بدجنسانه بود. &amp;nbsp;آمدم با لحن دلسوزانه ای بگویم که منظورم این بوده که چرا دکترش کار زیادی برایش انجام نداده است. در سکوت و نیمه تاریکی نگاهم کرد. کار خوبی نکرده بودم. رفت به طرف کمد. با آرامش رخت هایش را پوشید. از در رفت بیرون. دویدم به طرف اتاقش و کیسه داروهای ش را چنگ زدم و پریدم توی راه پله و تا دهانم را باز کنم صدای بوق ماشینی را شنیدم. از پنجره ی راه پله بیرون را نگاه کردم. تاکسی مرد را سوار کرد و رفت. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/372</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8572299/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8572299</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Dec 2011 10:57:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>قرار: پشت چاپارخونه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بهاردوسی جان؛ صندوقچه ی&amp;nbsp;پر ز مگوی من....&lt;br /&gt;&amp;nbsp;می&amp;zwnj;دانم مرض است ؛ولی دلم غصه&amp;zwnj;خور می&amp;zwnj;خواهد. دوست دارم کسی باشد که به هرحال غصه&amp;zwnj;ام را بخورد. غم داشته باشم غصه&amp;zwnj;ام را بخورد. خالی باشم غصه&amp;zwnj;ام را بخورد. شاد باشم غصه&amp;zwnj;ام را بخورد. برقصم غصه&amp;zwnj;ام را بخورد. قتل کرده باشم غصه&amp;zwnj;ام را بخورد. حرف بزنم؛ پس بیندازد تو صندوقخانه&amp;zwnj;اش نفتالین بزند بید نخورد نگه دارد فقط نگه دارد. تو می&amp;zwnj;توانی فقط. &lt;br /&gt;بهارم بهارم ؛&lt;br /&gt;پر و خالی با همم. دلتنگی و دلهره و ناشادی و تمنای دیدار و روزهای آفتابی و روزهای خط&amp;zwnj;دار ممتد غروبین را همه درهم زندگی می&amp;zwnj;کنم. همه درهم پیش&amp;zwnj;گویی می&amp;zwnj;کنم.&amp;nbsp; همه&amp;zwnj;دان خودم شده&amp;zwnj;ام. عذابانم عذابان.&amp;nbsp; لباس خیال می&amp;zwnj;دوزم. تنگم می&amp;zwnj;شود. گشادم می&amp;zwnj;شود. آخ اگر اندازه در بیاید چه؟ نچ. نمی&amp;zwnj;شود. اندازه که باشد می&amp;zwnj;مانی کدام مهمانی&amp;zwnj;ها بپوشی&amp;zwnj;اش. فکری می&amp;zwnj;شوی. کی به تن&amp;zwnj;ات بپسندد و کی نپسندد. &lt;br /&gt;بهاردوسی جانم انار سیستانم ؛( خانم&amp;zwnj;دوسی&amp;nbsp;- یادش به جان -این را از دهان من می&amp;zwnj;خواند برایت؟)&lt;br /&gt;تو چه می&amp;zwnj;گویی؟ این&amp;zwnj;بار کاش چیزی می&amp;zwnj;گفتی. یارنگه&amp;zwnj;داری به من می&amp;zwnj;آید؟ امن و امانت پیدا می شود پر ِ دومن ِ من؟ گرم و گیرا می&amp;zwnj;مانم تا آخر چله؟ آن&amp;zwnj;هم این تحفه! تو انگار دعای گلپردوستی کسی ناخبر پر بالش&amp;zwnj;اش گذاشته پیشَکی. حاجت به خرچنگ&amp;zwnj; قورباغه&amp;zwnj;های دکان موسی نیست. آخ بهاردوسیْ یار این یار؛ساعت دست بدهد برایت خط می دهم باز؛ ولی لایق مهر است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;الیوم سیزدهم قوس یکهزار و سیصد و نود- گلپر&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/371</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8465826/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8465826</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Dec 2011 09:37:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جدایی خانم صلحی از حسن خان</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خانم صلحی وسط گریه خنده&amp;zwnj;ش گرفت بس&amp;zwnj;که مامانم دلقک&amp;zwnj;بازی درآورد. "حسن&amp;zwnj; خان داده جو هفتاد و پنج من". شوهر خانم صلحی اسمش حسن بود. مامانم با همان ریتمی که خانم صلحی گریه می&amp;zwnj;کرد_ تو بگیر آواز دشتی که به گریه نزدیکتر است_دم گرفت : " حسن خان داده جو هفتاد و پنج من". تعجب &amp;zwnj;کردم که چطور دوتا زن گنده ؛ مامان چندتا بچه هم از پارازیت های بی ربط وسط صحنه های دراماتیک ؛ خنده شان می گرفت. بعد که خانم صلحی حال و هواش عوض شد و از هر در دیگری حرف زد و حتا با صدای نوار قری هم داد و رفت ؛ صورت و لب و لوچه و لحن مامان به&amp;zwnj;هم ریخت. وسط یک مشت بغض و سکوت و چین چانه&amp;zwnj;ها به من گفت : دوست&amp;zwnj;های طلاق گرفته&amp;zwnj;ام همه&amp;zwnj;شون اولش خوب زور می&amp;zwnj;ذارن پشت طلاق ؛ دوتا کفش آهنی پاره می&amp;zwnj;کنن تا طلاق بگیرن ولی همچین که طلاقه رو گرفتن گریه شون شروع می شه.می بینن&amp;nbsp;دلشون خنک نشده؛ نمی شه هم. معامله ی دوسردلشکستگیه مادر.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/370</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8250657/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8250657</guid>
      <pubDate>Tue, 01 Nov 2011 11:47:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چَتوَلی</title>
      <description>&lt;p&gt;یادش به خیر قزبس&amp;nbsp;می گفت ماچبازی کردن رو مبل مث چای خوردن تو استکان کوچیک می مونه؛ هرچن تا بخوری نمی فهمی اصلن چای خوردی یا نه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kharmagaz.persianblog.ir/post/369</link>
      <author>فروغ</author>
      <comments>http://kharmagaz.persianblog.ir/comments/11460/8159041/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-11460.post-8159041</guid>
      <pubDate>Tue, 18 Oct 2011 09:05:16 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
