ولی برادرم فقط شوخی کرده بود...

پیمان، برادرم می گفت: بزرگ که شدی؛ مراد تراکتورش را گل می زند و می آید دم در خواستگاریت؛ صدات می زند و  می گوید : "فِروووغ....بیا ببرمت کوشک مولا".

این کارکتر را از فامیل کشاورز-زاده ی پدرم ایده گرفته بود. بچه بودم و از این تصویر پیش ساخته ی بی مروت می ترسیدم. هنوز آن قدر نمی فهمیدم که شوخی می کند.

همان موقع ها بود که از طرف فامیل پدری ام به عروسی ِ سه شبانه روزی ِیک خان زاده  دعوت شدیم. شب اول برنامه ی ساز و نقاره بود و دو شب دیگر به افتخار مهمانان شهری؛ رقاص و گروه سیاه بازی آورده بودند. یکی از رقاص ها دختری بود دوازده سیزده ساله که بزک اش کرده بودند و می رقصید. هنوز ترانه ای را که می خواند یادم هست و در جمع خواهر و برادرهام اجراش می کنم. پسرعمو که از من ده سالی بزرگ تر بود آمارش را دراورد که سیزده ساله است؛ پدرش معتاد است و مجبور است بی چاره. من هرچه با خودم فکر کردم نفهمیدم که  دختره با آن دامن چین و واچین خوشگل و ماتیک و موی درست شده و شغلی که به جای مدرسه رفتن و مشق نوشتن و آنفولانزا گرفتن ِ دم به دم از همشاگردی ها  و شلغم و لیمو شیرین خوردن؛ رقصیدن بود ، کجای اش بدبخت است. همین را پرسیدم: چرا بدبخت؟ پسر عمو لابلای هیاهوی ساز داد زد: "ها؟ چرا نداره...نیگا کن مثلن همین الان کلی آدم این جا خودشونُ دارن می مالن به این... " آن قدری بلد بودم  که نباید دنباله ی حرف را بگیرم ؛اما دیگر توی خلوت خودم هر شب تا آمدن مراد و تراکتور گل زده اش ؛ لایه لایه  از تن ام پیرهن می کندم...

/ 4 نظر / 19 بازدید
ترمه

ااا اسم برادر منم پیمان- و دقیقا همین شوخیرو هم با من میکرد ولی خب شخص حقیقی وجود نداشت

مهاجر

سلام بازهم فوقالعاده بود من از تصوبر سازی شما در نوشتهاتون خیلی حال می کنم

کلاغ چپ دست

داستان هات مثل خاطره س و شاید خاطراتت هم شبیه داستان باشه.همین مرز باریک غیر قابل تشخیص جذاب ترش می کنه.من هنوز یاد نگرفتم داستان هامو شبیه خاطره بنویسم.خاطراتم هم کاملا شبیه خاطره س.