قائم بر ذهن سرمایی

یک جفت کفش پوست ماری تنها چیزی است که می تواند بالاتر؛ چشم گیر تر و قوی تر از تلق و تلق ِ سر و صدای قطار  و بدتر از آن سوز سرمایی که از داخل درزهای کابین می آمد تو ، حواس ات را پرت کند. هوا که سرد است...دیده ای هوا که سرد است ترجیح می دهی سر به پایین بیندازی و ذهن و بدن ات را روی یک چیز متمرکز کنی.(نتیجه گیری  شماره 1: مرد با کفش پوست ماری حتمن شجاع است. خودنماست. هیچ کس به تخم اش نیست وگرنه چه طور می تواند از پوست حیوانات بی چاره که کشتن شان ممنوع شده است و دل سوزی هر بیننده ای را در می آورد کفش بسازد و خوش خوش به پا کند.)
کفش، نوک تیز است و آرام آرام با ریتم مشخصی خود را تکان می دهد. مرد فهمیده است که زن به نوک کفش های او خیره شده است. تلفن مرد زنگ می خورد؛ او تقریبا با فریاد جواب می دهد:
- همیشه سایه ی عمود مال 12 ظهر نیست.

بدجوری به خودت جایزه می دهی بابت حدسی که زده ای. او شجاع و خودنماست.به آدم آن طرف سیم حکم می کند به سایه ی ساعت 12 شک کند.
هوا سرد است و به نوک کفش ها خیره ای. ( نتیجه گیری شماره 2: مرد قاطعی است و زنده گی را بلند بلند آن طور که می خواهد داد می زند. کاش به زن توجهی کند)
دل اش برای بچه تخس هایی که همیشه توی بازی پیروز میدان هستند می سوخت که گاهی مجبور می شدند برای پیدا کردن همبازی به نقش دست دوم و کتک خور نمایش راضی بشوند که مبادا همبازی حوصله اش سر برود و صحنه را ترک کند. 
تازه گی ها خیلی به این نقشِ درمانده فکر کرده  و حالا به مدد سرما و یک جفت کفش پوست ماری ،‌ نمونه ای پیدا کرده است که کار را به آن نمایش مضحک نمی کشاند: یک مرد سرخود قوی سرشت که انگار هیچ وقت حوصله اش سر نمی رود.
سرما باز به کز کردن وادارت کرده است. فقط صدای مامور کنترل قطار که در کوپه را پر سر و صدا باز می کند می تواند سرت را برگرداند.یک نفر پشت سر مامور با داد و فریاد می آید تو:
- همین آقا ساک دستی مرا که کفش پوست مار اصل مرا که توی اش بود و برای یک قرار مهم با یک زن مهم کیلومترها حمل کرده بودم را  دزدیده است.( اشکال این جمله ی طولانی و تمام حرفهای اضافه ی اضافی عمدی است. آدم ها هول می کنند. پولدارهای پوست ماری پوش لزومن درست صحبت نمی کنند. نویسنده خسته است او هم آدم است و می خواهد بعضی وقت ها اطلاعات جمله اش را هلفتی بدهد و گرنه بلد است که جمله ها را بشکند و وسط هاش شخصیت هاش سری بخارانند؛ اهم اوهومی کنند تا زرشان را تمام کنند .اصلن این همه جمله ی شسته رُفته و طبیعی شنیدید کجا را گرفته اید. )

مرد را دستبند می زنند و بیرون می برند. کفش های اش را که ازش می گرفتی غیر از پاچه ی شلوار سیاه اش آن هم از زانو به پایین هیچی ازش باقی نمی ماند. تازه بخاری ها روشن شده و هوای قطار گرم شده و زن می تواند سری  بالا بیاورد و کز کرده متمرکز نشود.

 

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابراهیم زنوزی

شدم درویشی پیر و کوچه گرد انسان می جویم آن جا می روم که بوی انسانی بیاید نه بوی گل و گلاب نه بوی کباب آن جا که درخانه اشان را آب پاشیده اند و برای رهگذران امید تعارف می کنند تحفه ام اما سلامی و دعایی

مکابیز

به رسام: رسام جون بیا با هم بلینکیم.یعنی اگه لینکیک بشیم با هم، حاضری نوشته هامو بخونی؟ ی داستان درباره ی تکنولوژی نوشتم اگه بخونیش نظرتو صادقانه بگی می لینکمت. منم در عوض کامنت تو رو خوندم دیگه. اما ما با هم یه فرق داریم که امیدوارم مانع روابط لینگ مدارانه ی مان نشود[ناراحت] من بیشتر دوست دارم اشناهام نویسنده باشن تا اینکه با نویسنده ها آشنا بشم[لبخند] ---------- به نویسنده :از این داستان خوشم آمد.یعنی خواندنش لذت بخش بود. اما من را به یاد حرف ویرجینیا ولف درباره ی شارلوت برونته انداخت. حالا حرفش را زیاد قبول ندارم ها. اما اینکه حرف ویرجینیا ولف درباره ی شارلوت برونته چیست در این "مقال" نمی گنجد و باشد وقتی که با رسام رفیق شیش شدیم .

محمد

کاش یکی پیدا می شد و شال بلند همکلاسی منظم منو ازش میگرفت، یا کاش حداقل یادش میرفت اون مدل گره زدنو... یاد ساعت مچی بزرگ روایاتِ معتبرِ برزخی آقای مستور نیز بخیر ...

آش سبزی پُشبند کلم پلو

اگه کمی لودگی رو از نوشته هات کم کنی بهتر می شه. مسابقه با نمک بودن که نیست ، هست؟ لزوما به مسخره گرفتن و پیچوندن لقمه دور باسن که خاص نوشتن نیست ، هست؟ جمله عین آدم نوشتن که تکراری شدن نیست ، هست؟ اگه ما بگیم قبول، تو خیلی کارت درسته اصن همه چیز به تخم نداشتته و همه چیز برات پیش پا افتادس و در به در بر همه در دنبال پیدا کردن یه چیز متفاوتی که تو این صفحه خاصت بنویسی اونوخت کارمون اشتباه نیست؟ یا هست؟ من مرده ی اون خال زیر گوش چپت... زیاد به خودت فشار نیار دوستی.راحت باش بنویس ، کف زدنش با ما !

کلم پلو قبل از آش سبزی

ببین کشاورز جان جان منکه یوخت خدایی نکرده باهات دعوا ندارم که زبونم لال. گردن مردن منم از مو باریکتر. اصن ما یه جورایی نِمک گیرت شدیم به مولا. غرض مرضی ام نداریم. اختیار ماحتتمونم دست شما . حالا می خوای "اینو" یا هر چی دیگه رو ... اما فک کنم البت مطمئنم که خوب فهمیدی چی میگم. حالا یا فهمیدی یا نفهمیدی دیگه. فهمیدی که فبح المراد(درست نوشتم؟) و اگر نفهمیدی که حالا هی نمونه گیری کنیم واس چی؟ نمونه رو بی خیال. زت زیاد سایه ت کم نشه

سعید

جالب بود . خوشم آمد خوش آمدنی! میخونمت[گل]

بینام !

به کسرشعر (عوام خلاصه می کننش!!!)گفتن افتادیا فروغ !! سابق که لری حرف دلتو می نوشتی بیشتر به دل می نشست ! البت عوامی چون مرا جایگهی در این بارگه نیست و خود خوب میدانم !!

زهرا

از زن تشکر میکنم...خوب بخوابد بعد از ماجرا..که خوب ماجرای ساده و صافی بود