قرار: پشت چاپارخونه

بهاردوسی جان؛ صندوقچه ی پر ز مگوی من....
 می‌دانم مرض است ؛ولی دلم غصه‌خور می‌خواهد. دوست دارم کسی باشد که به هرحال غصه‌ام را بخورد. غم داشته باشم غصه‌ام را بخورد. خالی باشم غصه‌ام را بخورد. شاد باشم غصه‌ام را بخورد. برقصم غصه‌ام را بخورد. قتل کرده باشم غصه‌ام را بخورد. حرف بزنم؛ پس بیندازد تو صندوقخانه‌اش نفتالین بزند بید نخورد نگه دارد فقط نگه دارد. تو می‌توانی فقط.
بهارم بهارم ؛
پر و خالی با همم. دلتنگی و دلهره و ناشادی و تمنای دیدار و روزهای آفتابی و روزهای خط‌دار ممتد غروبین را همه درهم زندگی می‌کنم. همه درهم پیش‌گویی می‌کنم.  همه‌دان خودم شده‌ام. عذابانم عذابان.  لباس خیال می‌دوزم. تنگم می‌شود. گشادم می‌شود. آخ اگر اندازه در بیاید چه؟ نچ. نمی‌شود. اندازه که باشد می‌مانی کدام مهمانی‌ها بپوشی‌اش. فکری می‌شوی. کی به تن‌ات بپسندد و کی نپسندد.
بهاردوسی جانم انار سیستانم ؛( خانم‌دوسی - یادش به جان -این را از دهان من می‌خواند برایت؟)
تو چه می‌گویی؟ این‌بار کاش چیزی می‌گفتی. یارنگه‌داری به من می‌آید؟ امن و امانت پیدا می شود پر ِ دومن ِ من؟ گرم و گیرا می‌مانم تا آخر چله؟ آن‌هم این تحفه! تو انگار دعای گلپردوستی کسی ناخبر پر بالش‌اش گذاشته پیشَکی. حاجت به خرچنگ‌ قورباغه‌های دکان موسی نیست. آخ بهاردوسیْ یار این یار؛ساعت دست بدهد برایت خط می دهم باز؛ ولی لایق مهر است.

الیوم سیزدهم قوس یکهزار و سیصد و نود- گلپر

/ 19 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار (دختر فروردینی)

فروغ جانم فروغ جان چی بگم که زبونم قاصره از گفتن اینکه با خوندن این متن چه حالی شدم؟ خوشحال نه! غمگین هم نه! یه حس عجیب اومد سراغم بازم اینطوری بنویس

.

[گل]

پل

غصه نخور چون همش قصه ست ... اولش آخرش حتی وسطش هم قصه ست غصه ها !!!!!!

َA K H A N

سلام. اين مي تونه يه شروع باشه

ژکوند

سلام[لبخند] کل وبلاگت به کنار اون جمله ای که بالاش نوشتی به کنار. خیلی خوبه

شاباجی خاتون

غصه خور داشتن فقط همان 2 روز اولش کیف است.بعدش گند می زند به احوالاتت به چه قشنگی.بعله.

مسعود مسدود

سلام به شما دوست عزیز به سرمان زده وقایع اتفاقیه و بامزه ای را که در حین شغل شریف و کاذب دستفروشی در کنار پیاده روها برایمان رخ می دهد در وبلاگی به نام " صاحب بساطات عدیده" بنویسیم.متعدده آن به این خاطر است که از لباس زیر و رو فروشی گرفته تا کتاب و محصولات فرهنگی را در رزومه کاریم دارم.یحتمل خوشتان می آید.اگر نیامد ضربدر قرمز رنگ اون گوشه بالا سمت چپ را برای همین وقتها ساخته اند دیگر.ولی اگر خوشتان آمد نوش جانت عزیزم ؛ فقط اگر بتوانی و نظرت را بنویسی که به آینده امیدوارمان کرده ای و در نوشتن مصمم.اولین مهمان های این میکده را به خاطر خواهم سپرد.در آغاز هم آماده ام سراغ وبلاگ نویسندگانی که نوشته هایشان را دوست دارم و جدا از تعریف تمجید و هندوانه من ، آمار بازدید و تعداد کامنتهایشان این را فریاد می زند.برای همین نظرتان اینقدر مهم است که برایم تعیین می کند نوشتن را ادامه دهم یا نه ؛ سفت بچسبم به دستفروشیم و زر اضافه نزنم و وقت مردم را بیهوده هدر ندهم. این شما و این چند پست آغازین این وبلاگ. http://saba000.blogfa.com/ با احترام : مسعود مسدود – مسدودش مال آینده ست که انشاءالله رخ نمی دهد

دائی

. از هزار سال بي هوده زيستن ... از هزار سال جنگ ... از هزار سال تلاش براي به دست آوردن همان گلها ... همان گلها که روزي کنار جدول خيابان در مي آمده اند ... از همان صداي بازي بچه ها که روزي در کوچه ها مي پيچيده است ... از بازگشت ...از رجعت ... و دائی من به تمامي بازگشته ام ... من باز گشته ام . .. و ديگر از هر چه بازگشت است بي زارم ...

مردی با کفش های لنگه کتانی

.... لولی...ده... تا وشش وشت بشود... شوریده نویسنده ای ... تخت ب خواب...خواب های دلتنگی توی این اتاق خواب تعبیرش فاصله است