خانم پری شورخانه- قسمت دوم

آقاحمید مستاجر طبقه‌ی دوم با سلام آهسته و زیرلبی از کنار دیوار رد می‌شود. خانم هاشم‌آقا زور می‌زند لبه‌ی چادرش را که دورکمرش پیچیده روی‌ سرش بکشد و بعد صورت‌اش را می‌ریزد پایین و سیگار‌ خیالی دم لبش می‌گیرد و به پشت‌سر آقاحمید که حالا از حیاط رد شده است اشاره می‌:کند. مامان آهسته می‌"گوید نه بابا بنده‌خدا قیافه‌اش این‌جوری‌ست. عاشق شده. آقاحمید با دختری که خاطرخواهش بوده عقدکرده است ولی حالا دختر می‌خواهد به هم بزند. روزها که از مدرسه می‌آیم با مامان روی پله‌ها نشسته‌اند و مامان برایش فال می‌"گیرد که تقصیر دختره است تقصیر باباشه، تقصیر دختره است تقصیر باباشه، تقصیر دختره است تقصیر باباشه تا بالاخره که معلوم می‌شود تقصیر باباشه. مامان جوری تنظیم می‌کند که تقصیر باباش بیفتد. آقاحمید کیفور برمی‌"گردد طبقه‌ی بالا. 

آقای حجتی و مامان و من رفته‌ایم خانه‌ی خانم هاشم‌آقا تا آقای حجتی خانم‌پری را ببیند. خانم پری روسری شل‌و ول ژرژت سرکرده است و موهایش را فرق وسط باز کرده و هر قسمت را رو به بالا سشوار کشیده است. خانم هاشم‌آقا از شوهر سابق خانم‌پری می‌"گوید و وقتی خانم‌پری از اتاق بیرون می‌رود به آقای حجتی می‌گوید باور کنید روی‌هم سه‌هفته خانه‌داری نکرده. یک‌ماه اولش هم که اصلا خانه‌دار نشده بود. خانم‌پری می‌آید تو خانم هاشم‌آقا دستش را رو به ما پر می‌دهد لبش را گاز می‌"گیرد : هیش. 

مامان و آقاحمید قرار است برای چهارشنبه‌سوری چادر سرکنند بروند در خانه‌ی دختره برای قاشق‌زنی. نقشه‌ی مامان است. مامان می‌گوید دخترها دوست دارند مردها قضیه را سفت و سخت بگیرند. می‌""گوید اگر کسی دختری را می خواهد باید در لباس گدا و درویش و مامور آب‌وبرق و مطرب بروی دم خانه‌شان. مامان می‌گوید دخترها تئاتر دوست دارند . 

آقای حجتی مرد ریزنقش و با ادبی است. کله‌ی بی‌مویش با آن دندان‌های گرازی درازش مثل سر چکش است که دو تیزی موازی میخ‌:کِش از بغل‌ش بیرون زده باشد. همیشه یک روزنامه یا مجله‌ی لوله شده دستش است و دنبال کیوان می‌آید تا بروند تئاتر و سینما. تازگی‌ها توی مجله‌ی فردوسی یک شعر چاپ کرده است. دو سه باری‌ هم می‌شود که با پیکانش دنبال خانم‌پری رفته است و با هم رفته‌اند بیرون.

خانم هاشم‌آقا آمده است پیش مامان تا بروند باغ وحش کفتار ببینند. خانم هاشم‌آقا می‌گوید آقای حجتی خسیس است و می‌بیند موهای خانم‌پری جلوی چشمش ریخته است برایش گیرسر نمی‌خرد. 

حمید‌آقا چادر سرمه‌ای خال‌خال مامان را سر کرده است. منتظر است مامان حاضر شود تا بروند قاشق‌زنی. توی شاچراغ پیش چلچلرغ وعده کردی جونم وعده کردی/ رفتی تو حرم پشیمون شدی توبه کردی جونم توبه کردی. آقای حجتی نواری را که خانم‌پری برایش ضبط کرده است به کیوان داده تا گوش کند. کیوان مست کرده است دارد با همین رِنگ می‌رقصد. روی نوار نوشته است: تمام حرف دل من برای حُجی خوب خودم. 

خانم هاشم‌آقا هرچه دستش را پاندول‌وار تکان می‌دهد از خانم‌پری هیچی درنمی‌آید که آقای حجتی چقدر بارَش است. 

 

( خانم پری شورخانه قسمت اول را پارسال نوشته بودم و آخرش نوشته بودم : باش تا ادامه ات بدهم. حالا ادامه اش را نوشتم ولی از چسباندن قسمت اول به این قسمت پرهیز کردم چون فکر کردم کسانی که قسمت اول را خوانده اند گناهی نکرده اند که دوباره بخوانندش. به هر صورت اگر خواسته باشید که قسمت اول را بخوانید تا این قسمت معنی پیدا کند؛ در لینک بهمن 90 همین بغل پیدایش کنید)

/ 10 نظر / 69 بازدید
parisa

با این که قشنگه اما منو به شدت یاد نوشته های گلی ترقی می ندازه

خاتون

جالب بود مثه گلى ترقى مى نويسيد تونوشته قبلى تون نظر منو ايد نکرده بوديد

انگار که این خانم پری و هاشم آقا و دار و دسته تان همین دیوار به دیوار ما نشسته اند و پچ پچ می کنند. تازه بهخانم پری یادآوری می کنم که این آهنگ هم به دردش می خورد برای ضبط کردن: بیا بریم شاه چراغ شاه چراغ، عهدی ببندیم، عهدی ببندیم/هر کدوم عهد بشکنیم، عهد بشکنیم کمر نبندیم کمر نبندیم...

این جا عالی بود یعنی اول قسمت دوم را بخوانید و بعد قسمت اول را بخوانید. خیلی کیف میدهد خر کیف کننده س وقتی از دومی چیزی نمیفهمی بعد که اولی رو میخونی میفهمی!

محسن شفیع زاده

قربان آن قد و بالای سرو مانندتان! خوب در قسمت پی نوشتِ ایتالیک تان یک هایپرلینک افاضه می فرمودید که انگشت ما در اثر اسکرول کردن های زیاد دچار تاول زدگی نمی شد.

متین

سلام فروغ خانم ،خسته نباشی،خیلی قشنگ توصیف کردی،من گاهی سه روزقبل رویادم نمیاد،اماخاطرات بچگی وروزای خوش اون وقتامحاله یادم بره،شب چارشنبه سوری میرفتیم بته جمع میکردیم و وسط کوچه آتیش میزدیم،یادش بخیر. بانوشته های زیبات منومی بری به اون روزای شاد که ازش فقط یه خاطره مونده. پاینده باشی دختر

اميرحسين

يك جوري مي نويسيد كه من نمي فهمم دريغ پشت نبودن نظاره اين رويدادها در زمان حالا يا اين كه صرفا روايت شوربختي ادم ها با روزهاي رفته. اما اين يك جمله كاملا درسته، زن ها عاشق تئاتر هستن. حقيقت هم در لفافه انگار دوست داشتني تر. شايد براي مردها هم.

اميرحسين

به اولين پست هاي وبلاگ كه نگاه مي كنم تاريخش روي ١٣٨١ جا خوش كرده، يحتمل اون روزها من براي كنكور مي خوند كه اين چيزي كه الان باشم بشم و حسادت مي كنم كه توي طول اين ده سال من اين همه از راه هاي رفته پشيمونم و توي نوشته هات انقدر هنوز مطمئن حرف مي زني از جايي كه ايستادي. نمي دونم اين خوبه يا بد كه من از پي ديدن ادم ها در بيماري و مرگ ترسوتر شدم و بي اعتمادتر به ادم ها و خودم و اين فروغ خرمگس خاتون اصلا چيزها رو انگار به چيزي نگرفته و حالا عزاشون رو نداره. اين عكس بغل نوشته ها ادم رو ياد تابلوهاي نقاشي م اندازه! قشنگه!

ناصر

سلام خاتون. چه حالی کردم وقتی اسمتون رو تو لیست نویسنده های شماره نوروز داستان همشهری دیدم. اولین داستان ار کل مجموعه همین رو خوندم. ببین ما چند سال تو رو کشف کردیم.