از جوزهندی برآمدن

خیلی وقت است ننوشته‌ام. ساکن نبوده‌ام. همه‌چیز در قل‌قل بوده است. سفر بودم. ازین کشور به آن‌یکی. در آن کشور ازین شهر به یکی دیگر. خاطره‌نگاری و خودنویسی نمی‌دانم. تا ته‌نشین نشوند جایی نمی‌آیند. ممکن است روزی در داستانی بهادرخان از کنسرت پینک‌فلوید سنه‌ی دوهزارو دوازده به رفیقش بگوید و او بگوید اووووووه همان‌سالی که صحنه‌ی کنسرت تام‌ یورک در تورنتو رمبید رو سر دمبل‌و‌دستک خودش. من از پس درک و تحلیل دیده‌هایم به این زودی بر نمی‌آیم. روزی در مورد خودم نوشته بودم که اگر همه از ضیافتی برگشته‌اند و در مرحله‌ی هضم رابعه آماده‌ی خواب می‌شوند، من یک دانه‌ی جوزهندی را از میان ادویه‌‌ی یکی از غذاها سوا کرده‌ام و دندان‌دندان می‌کنم تا بفهمم غذا دقیقا از چه مزه گرفته بوده است. یک‌بار هم تحت تاثیر چیزکی، قدرت درک سریع تصاویری را که از پنجره‌ی ماشین می‌گذشتند نداشتم و تقریبا خودم را از ماشین پرت کردم بیرون. بقیه گفتند سرعت ماشین و آن همه درخت و ماشین و مغازه و بلال‌فروشی و تراکتور و اکبرجوجه، خوب بوده است که. من ولی اگر ربط آن همه را به هم نفهمم و داستانش را در ذهنم نظم ندهم می‌میرم.

باید خانه‌ی خودم باشد. زندگی ِآرام و بی‌خبر خودم. آوازهای بلندبلند خودم برای خودم. موزیک‌هایی که هرجا پیشنهادشان می‌کنم هیچ خریداری ندارند( از مرضیه تا سیستم آو ئه داون). فرصتی برای وراجی‌های زرد. عزیزی برای غرزدن. نصف‌شب‌هایی برای پریدن از خواب. دم‌صبح‌های سرحال بی‌دلیل برای قافیه بافی. شب‌هایی برای دلتنگی و حتا تلویزیونی برای فحش دادن.

/ 3 نظر / 32 بازدید
مریم

می تونم لحطات طولانی غرق بشم تو نوشته هاتون چه قلم نازی دارین

سپیده

یک وقت هایی اینجوری می شوم من هم! داده های جهان زیادی شده! برای منِ بی تجربه، حس هراسناکی است!

عاصی

[بغل] اینقدر نوشته هایت را دوست دارم که حد ندارد... بیا بغلم فروغ جان... من وبلاگ خوانی را از تو شروع کردم... دلم برای دست خطت تنگ شده بود... گم شده بودم... دوباره میان نوشته هایت پیدا شدم!!