ابليسَکَ ام چای بنوش!

مستاصل به نگاه کردن ام نشست  و گفت :چندان هم که تصور می کنی توصیف طعم چای آلبالو از زبان من بر نمی آید. که هرچه از وصف و صرف و نحو و زبان است جمله هنر توست ، عجز مرا بر من ببخشای هر چه دیگر بگویی اجابت می کنم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خندان گفتم اش :"ابليسَکَ ام! سخن مرا به غلط دریافتی ! گفتمت طعم چای آلبالو از زبان تو خوش تر است بدین معنا که زبان ام را در کام ات بگردانم و طعم چای آلبالو را که تو نوش جان کرده ای از زیر پرز پرز زبان ات باز پس بچشم!"

چه شرم خندی زد ما را و فی المجلس چای آلبالویی دیگر در خواست کردیم که ابلیسک بنوشد.

/ 8 نظر / 4 بازدید
خرمگس

چقدر فهميدن زبون همشيره ما سخته شايد از عوارض ممالک خارجه است

آزاده

نگو که دلها از اين خنگی مردان خون است.

ادم

فهم جملات شما مشکل است ولی خيلی قشنگ می نگاری

علی رضا

فروغ يادته يه بار گفتم تو نوشته هات همه ش دنبال يه حادثه می گردم...يه حادثه ی قريب الوقوع که هميشه هم نمی بينيش...حالا اين داستان کوتاه ات من رو ياد مقتل خونی مينداخت...يه واقعه ای دردناک...نمی دونم چه را...ولی اين جا اون حادثه هه باز تو دل من افتاد...ابليسک...اون خفيف کردن...اون بچه ديدن ابليس...اون بچه شيطون...هم حس خنده داشت هم ترس...با اين که به نظر قصه تمومه...ولی باز حس ميکنی بايد باز هم باشه...بايد بيش تر بترسی...آخه ترس هم ميگم نه مث اون ترس ها...خوف و خشيت تا حالا شنيدی؟...يه جورايی مث اون...

ناصر

شاهکاری شما خانوم. شاهکار.