یوحنای گاو... به سربازان من کاری ندار

دایی مادرم؛ روس بدبین؛ بدبین به شیر خشک و علم تغذیه مدرن و ویتامین و تبلیغ؛ عادت داشت که هسته های گیلاس شیرین را قورت بدهد تا روده اش تمیز شود و هسته های غیر گیلاس شیرین را با روغن زیتون چرب کند و مثل ریگ بریزد توی جوراب اش تا کف پای اش را ماساژ بدهند و اعصاب مربوط به بینائی و بویایی و قوای جنسی را قلقلک و تقویت کنند.
یک روز که جوراب اش را دراورده بود و به چرت بعد از ظهری اش در خانه ی ما مشغول بود جوراب اش را برداشتم و هسته ها را خالی کردم.اول سعی کردم بریزم شان توی جوراب ام و کاربردشان را امتحان کنم. کف پای ام طاقت اذیت های شان را نیاورد. فکر کردم باهشان چیزی بسازم که تا دایی بیدار شود تغییر شکل پیدا کرده باشند و پیدای شان نکند. با کمک چسب قوی پدرم که آهن را هم به هم می چسباند ؛ و چوب کبریت ازشان آدم درست کردم. آدمک ها انعطاف نداشتند شبیه سربازهای خشک شده سر پست شده بودند. سربازها بازیگران تئاتر من شدند تا هیچ وقت مرا رها نکنند و به جوراب دایی روس بدبین ام برگردند.
سرباز اول: تنها امیدم این است که" می گذرد" وگرنه دوام نمی آوردم و خودم را می کشتم.
سرباز دوم: اگر می خواهی همین الان این کار رابکن چون ما بعدها همین" می گذردها" را خواهیم گفت ولی درواقع هیچ وقت نمی گذرد.
سرباز اول: نه... من دلخوش ام به دوباره آمدن دخترکی که جیپ سرگروهبان را می شست... لباس گل گلی و چیت اش را یادت می آید؟...با شیلنگ آب خیس شده بود و با سینه هاش ...مثل دو اسفنج نرم... ماشین را کف مالی می کرد؟
سرباز دوم: ولی تو هیچ وقت دست ات به او نمی رسد...
سرباز اول: آن پسر تازه وارد ... همان شیربرنج که شب ها با صدای بز سرفه می کند؛ می گفت در شهر آنها می گویند که امید بهتر از خوراکی است که تمام می شود...
سرباز دوم: بهتر است به شهر آن ها بروی پس....امیدت بهتر می شود...
سرباز اول: می دانی چرا من با تو دوست هستم؟
سرباز دوم: چون در کمیت و کیفیت نا امیدی ات با من برابری...
سرباز اول: و آدم های خوش حال غمگین ام می کنند....
سرباز دوم: آه این یکی را یادم رفته بود...
سرباز اول: و همین باعث امید به ادامه می شود ....
من : یه یه یه یه یه .....
( وسط نمایش شان دویدم ...گذاشتم بعدن بنویسم شان... می دانید که این کار را می کنم! 2بار)

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه جعفری

هر دو تاشون شبیه ن بودن . چقدر هر جا می رم همه شبیه هم شدیم . من آینه شدم یا دنیا؟

مظلوم

به سربازانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد!!

کوچه نادری

عزیزم سیالی ذهنت احترام برانگیز است... ممنون از قلم که به بهت می بردم.

جوینده

چون تازه واردم به سختی ارتباط برقرار کردم با این متن. چرا سرباز درست کردی؟

umweg

چه تصادف خوبه! یهو به نظرم رسید چه بعضی وبلاگا خوبن!‌ [لبخند]

ودی

نگرفتم چی شد[ابله]

منجی

آفرین این یه ساعتی که تو وبلاگت بودم باعث شد دندون دردمو فراموش کنم [لبخند]

احسان

کتار مادر مرده هم در داستان طاعون کامو به همین رسیده بود و سرانجام وقتی دید مردم دارند از طاعون نجات پیدا می کنند دچار جنون شد!

کسی که...

چون در کمیت و کیفیت نا امیدی ات با من برابری... چه غم انگیز...

nobody

مغزت یه مقداری خوب کار میکنه. در مورد نمایشنامه نوشتن. شاید هم موقع نگاه کردن