دوست مزقونچی گارمون نوازم...فعلن نه

 از میان انواع نوشتار می خواهم از ترانه سراها  بگویم. یک موقع یقه ی یک ترانه سرا مثل یغما گلرویی را می گیرند می گویند چرا برای شماعی زاده گیتارُ با خودت نبر سرودی در حالی که ترانه های به‌تر از اینها گفته بودی. یا بالا پایین شدن بقیه ی ترانه سراها مثل جنتی عطایی مثل اردلان سرفراز( از ترانه های جاودانه‌ی گوگوش تا جوادانه‌ی این پسره ی بدل ابی : راستین) ....خب سوای خرفتی و غم نان و سفارش و این حرف‌ها چیزهای دیگر هم هست.

یک موقع است که آدم‌‌ها از جمله ترانه‌سراها در شرایط نان به سفره جامه بر تن/ یار در جیب /فراغت وافی به سر می برند.بهترین تصاویر/کلمات هم برای  آن که یک موقعیت (علی الخصوص احساسی) را شرح بدهی زمانی عارض می شوند که در باثبات ترین مرحله ی آن هستی....نه در شعف و گیج و گنگی و خامی اول اتصال و نه در اندوه عام و غلیظ آخر انفصال. فقط در چنین ایامی نورافکن شهود و آگاهی جاجای ذهنت را روشن می کند و بالطبع ترانه ای که خروج می کند می تواند شاهکار خودت باشد. ولی وقتی یک کدام از این موارد بالا کم و کسر شود ( مثال من یار در جیب است ) مثل هر مصیبتی دیگر که هوار می‌‌شود؛ واکنش آنی شما موجب ابتذال است. یک آدم نچرال_بورن لامذهب سفت و سخت را در نظر بگیرید که محض جلوگیری از اصابت ماشینش  به یک موتورسیکلت با شدت ترمز می کند و اسم یکی از این پیرپیغمبرها را می آورد؛ سری به اطراف می چرخاند تا مطمئن شود کسی نشنیده باشد.

 مثلن من در حال حاضر می توانم ترانه هایی بگویم که محسن چاووشی خواننده اش باشد....خانه پرُش....

/ 6 نظر / 14 بازدید
رضا افشاری

چند سال قبل بود که بعد از خواندن یکی دو مقاله از برک و کانت در نقد دوست ترانه سازمان گفتیم : وهم ورت داشته که ترانه ساحت معرفته نه عزیزم تنگنای باد فتقه بایزید بسطامی نیستم که در شصت سالگی بشم انتی تز سی سالگیم و بگم : روزی خود را در حق می دیدم و اینک حق را در خود ولی کاش هستی در ساحت باد فتق خلاصه می شد شاید ان روز راحت تر از گیتارمان دل می کندیم و روی باد فتقمان ضرب شور و شعف می گرفتیم خرمگس بانو

طناز

گیتارُ نه. گیتار رو...یا نهایتن گیتارو. این رسم الخط دهه هفتادی های حرص درآر بعید بود از شما.

علی

مثل کسی یا چیزی یا اتفاقی که آدم احساس میکنه اونو قبلا یه جایی دیده ولی هر چه فکر میکنه یادش نمیاد کی و چی و کجا و چگونه بوده است ، اینجا هم احساس میکنم من این نوشته را جای دیگری هم خوانده ام . مخصوصا" جمله ی آخرش . و یا شاید فقط جمله ی آخرش ! نه اینکه بخواهم بگویم شما نوشته ی دیگران را استفاده کرده اید چون نه شما چنین کاری میکنید و نه من چنین جسارتی میکنم . فقط خواستم حس خودم را بگویم . شاید هم وبلاگ دیگری دارید که احیانا همین مطلب رو اونجا نوشتین . شاید هم توو آرشیو خودتون خونده باشم . شاید هم دارم اشتباه میکنم . نمیدونم . اما هر چه هست با خوندنش بلافاصله احساس کردم برام آشناست مخصوصا جمله ی آخر ش ! همین .

این من

اول اتصال آخر انفصال مچکرم

صدا

نعه (شیرازیه دبل نگاتیو یعنی). گیجی اول اتصال و غلطت انفصال جاهای "مناسبتری" برای انعکاس عرقریزان روح هستن . جیگر میخاد ولی که آدم ندانستن رو و خیلی خیلی دانستن رو هم بزنه و از توش چیزدربیاره

فرزاد

به من نگاه کن نیاز مند نظردیگرانم سپاس