آرام کُشی

از همه کمتر احوالمو می پرسه...در واقع اصلن نمی پرسه....مث بقیه زنگ نمی زنه بگه چی کار داری یا امروز وقتم آزاده می تونم بیام دمبالت .... مث بقیه نمی گه امروز کارم از کی تا کی هس بعدشم می تونی بیای خونه مون یا بریم بیرون شام....اصلن با بقیه هم که می ریم بیرون بهمون نمی پیونده....می گه میام هم نمیادش.....خودم اگه دلم تنگ بشه بهش زنگ می زنم...شک می کنم که آیا اصلن چیزی یادش مونده از اون موقعها....مگه آدم چن تا از این آدمها می تونه پیدا کنه تو زنده گی.....آدمی که بشه باش دوتایی به یه چی خندید؛ دوتایی از یه چی گریه کرد....خب لابد پیدا کرده یا پیدا کردن نکردنش دیگه دغدغه اش نیس....اصلن چمیدونم....مگه من باید همه چی بدونم....خب این جور موقعها یه پکیج آرام سازی دارم من....مث این: { آدم ها آدم های خودشونن....اونا حق دارن برن پی کارشون....زنده گی عوض می شه....مناسبات به هم می ریزه....دغدغه ها عوض می شه....تو که نخواستنی نیستی ....تو هم برو گیر بده به یه چی دیگه بدبخ....مهرطلب ِ آویزون ،برو رد بازیت}.....کم و بیش که با اینا آروم می شم و صدایی صاف و صوف و کول و بی گِله و گَوَنَک از خودم بیرون می فرستم و از در و دیوار حرف می زنم ؛ می بینم که پیچ رادیوشو زیادتر می کنه و از تو آینه ازم می پرسه فوروق این آهنگه مال اون سالیه که تو اومده بودی شیکاگو....همه چی م خیلی پرسرعت به هم می ریزه.... برمی گردم به همون ریزپردازی هایی که همیشه نسبت به هم داشتیم.... این بو....این مزه....این مال اون سال....این آهنگه....این رنگه....این صداهه...این کارتونه... اون روز که مامان....اون روز که کتک....از این که به یاد میام پر از هیجان می شم...همیشه می شدم....نه با چیزای دم دستی....با اون چیزایی که هیشکی دیگه نمی تونه آدمو به یاد بیاره....اونایی که بقیه نمی بینن... می گم مطمئنی مال همون سال بود....می گه آره همین که می گهkilling me softly with this song می گم این هم بود که می گفتwho let the dogs out می خنده : آره اونم بود.....یه نفس عمیق می کشم....از این نفس ها که شبیه بغض و خوش حالی و آرومی و اطمنیانه....از خواسته شدن؛ از به یاد آورده شدن اما با اون چیزایی که خودم دلم می خواد به یاد آورده بشم باهاشون؛ خیلی خوشم می یاد ....خیلیمه که با این آهنگ به یاد آورده شم....زیادیمه اصلن....پیاده می شم....روزای بعد هیچ سراغم رو نمی گیره باز...یکی بهم می گه همین بود این همه بامداد بامداد؟من هم که خوابم....من هم که کشته شدم با همون آهنگه رفتم پی کارم.

( خواهرشو.... این هنوزنیم فاصله نداره....با  alt+cntrl+2 هم نمیاد.)

/ 12 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروغ

خودم رو لای سطر سطر نوشته هات میبینم:) دوست دارم. شایدم یه مدل نارسیسم . همه فروغ ها رو دوس دارم

میم

تصمیم گرفنم که واستون نظر بذارم بعد که نظرات رو باز کردم دیدم همون چیزی که می خواستم بگم رو این مهشید خانوم با کمی تغییر گفته ! نظری که من می خواستم بذارم هم موضوعش همین بود ولی کمی تا قسمتی رسمی تر ! (( تون )) به جای (( -ِت ))

alt+0254 نیم فاصله است

بودلف

حتی با نیم فاصله ام ریتم این نفسها درست نمی شه.

امین

"به یاد آورده شدن اما با اون چیزایی که خودم دلم می خواد به یاد آورده بشم باهاشون" این عبارت خیلی جالب و جدید بود برام. نگاه زیباییه به موضوع به خاطر آوردن. به یاد اومدن اون جور که خودت دوست داری به یاد بیای.

mahshid

zudtar b rooz sho azizam. khaily montazeram. zemnan hata joooooooooon goftanetam hese khuby bm mide. boos

زهرا

من قبلا گفته بودم دوست دارمت....اینام گفتن؟! ای دووووووست داشتنی[ماچ] خوبه آدم اون گوشه کنارای زندگی یکی رو برای این گونه یاد آوردن ها داشته باشه.....

نيلوفر بانو

من مدتهاست اسير تركيبات عالي تو نوشته هاي شما هستم اما اين "مهرطلبِ آويزون" چيييييزيييي بود. اسارتم دو چندان شد!

شهرزاد

پکیج آرام سازی خیلی زود اثرش از بین میره نمیدونم شاید مثل اعتیاد بعد از یه مدت دیگه دوز قبلی جواب نمیده، موقع خوندن داشتم به این فکر میکردم که چقدر ساده میشه پر درآورد و چقدر گاهی از این حس محروم میشیم و محروم میکنیم