بازگشت

هی کسی اینجا هست؟ من اصلا نمی دونم دوباره می تونم بنویسم یا نه. یعنی یادم نمیاد چه مطالبی رو اینجا می نوشتم. مثلا اینجا یه سکویی بود توی یه چارراهی که مردم میومدن و میرفتن و هرکی متاع خودش رو جار می زد و بعد از یه مدت تونسته بودم حواس چند نفر رو جلب کنم که وایسن به من گوش کنن، ولی الان کسی خبر نداره که اینجا بساطی برپاست. کی بود شروع کردم به نوشتن،جوانتر بودم. شوروحال و امید داشتم ولی الان می خوام یه چیزی بهتون بگم. امید داشتن چیزی غم انگیز و غیرواقعی‌ست.الان اونجای کارم که هرروز زنده ماندن رو موهبتی می بینم، این رویاکُشه و رویا و فانتزی قطعا جذابه ولی پا روی زمین سفت گذاشتن چیز بهتریه.دوست دارم دوباره بنویسم. وبلاگ احساس بطالت کمتری بهم می داد. بعضی وقتا که از صبح تا شب، مرتبط با خبر روز یا روزمره شخصیم توییت کرده‌ام؛ کلافه با دست و گردنی دردناک موبایلم رو پرت می کنم یه گوشه و به خودم می گم چه غلطی می کنی زرزرزر گفتن و گفتگوی بی حاصل.می خوام اگه بشه باز شروع کنم مرتب نوشتن، از همه چی.مگه اون موقعها چی می گفتم. از همونا.


/ 2 نظر / 297 بازدید
mozhnova

من عاشقه نوشته هاتونم لطفا شروع کنید

nanajib

از قضا من یه بابائی ام تو هلند که سالها چراغ خاموش وبلاگتون رو می خوندم و گاهی سر میزنم و دوباره تورقی می کنم. خوشحالم که بر میگردین به نوشتن. اساساً وبلاگ مدیوم بهتریه، نمیذاره مثل توئیتر و فیس بوک مغز آدم کوچیک بشه! به قول لوس هایی که قدیما "کامنت تبلیغاتی" میذاشتن واسه خودشون "وبلاگ قشنگی داری. حوشحال میشم به منم سری بزنی" (با این تفاوت که من نه وبلاگی دارم نه دکونی!) لطفاً بنویسید، ما هم با لذت و حرمت می خونیم و کیفور میشیم.