بازگشت

هی کسی اینجا هست؟ من اصلا نمی دونم دوباره می تونم بنویسم یا نه. یعنی یادم نمیاد چه مطالبی رو اینجا می نوشتم. مثلا اینجا یه سکویی بود توی یه چارراهی که مردم میومدن و میرفتن و هرکی متاع خودش رو جار می زد و بعد از یه مدت تونسته بودم حواس چند نفر رو جلب کنم که وایسن به من گوش کنن، ولی الان کسی خبر نداره که اینجا بساطی برپاست. کی بود شروع کردم به نوشتن،جوانتر بودم. شوروحال و امید داشتم ولی الان می خوام یه چیزی بهتون بگم. امید داشتن چیزی غم انگیز و غیرواقعی‌ست.الان اونجای کارم که هرروز زنده ماندن رو موهبتی می بینم، این رویاکُشه و رویا و فانتزی قطعا جذابه ولی پا روی زمین سفت گذاشتن چیز بهتریه.دوست دارم دوباره بنویسم. وبلاگ احساس بطالت کمتری بهم می داد. بعضی وقتا که از صبح تا شب، مرتبط با خبر روز یا روزمره شخصیم توییت کرده‌ام؛ کلافه با دست و گردنی دردناک موبایلم رو پرت می کنم یه گوشه و به خودم می گم چه غلطی می کنی زرزرزر گفتن و گفتگوی بی حاصل.می خوام اگه بشه باز شروع کنم مرتب نوشتن، از همه چی.مگه اون موقعها چی می گفتم. از همونا.


/ 0 نظر / 33 بازدید