آدم‌اینا یه دختر هم داشتن

اول من عاشق آقای تاج‌الدینی شده بودم ولی چون همه‌اش ٩ سال‌ام بود به چشمش نمی‌آمدم( همین الان هم هنوز دلم می‌خواد یه روز خودمو به رخ‌اش بکشم که کونش بسوزه)، به همین دلیل به خواستگاری خواهرم آمد. این خواستگار را پیرزنی که خانه‌ی ما کار می‌کرد( چه کاری؟ از صب تا شب با مامانم هر و کر با دستشون ادای شومبول-پاندول درمی‌اوردن و سایز بنده‌گون خدا، مردای دور و ور رو حدس می‌زدن) برای خواهرم پیدا کرده بود. برای اولین قراری که قبل از مراسم خواستگاری گذاشتند؛ مادرم مرا همراه خواهرم فرستاد تا آقای تاج‌الدینی فکر نکند دختری از خانواده‌ی ما همین طور هرتکی با هر مردی راه می‌افتد می‌رود بیرون. پیرزنی که خانه‌ی ما کار می‌کرد که اسمش را "انکحتُ" گذاشته بودیم( از اولین روزی که خبر خواستگارو خواس بده , از در وارد نشده دس دسی کنان خوند: انکحتُ دو دس رخت و یه دس تخت و ...) از شغل آقای تاج‌الدینی چیزی نمی‌دانست یا شاید می‌دانست ولی دقیقن نمی‌توانست بگوید چی هست و وقتی مادرم ازش پرسید که چه کاره هست همه‌ی انگشتهاش را خشک و عمودکی بالاپایین کرد و گفت: مهندسه....سر ازینا کار می‌کنه. همه خندیدیم و مادرم که عاشق این طنزهای دستی-انگشتی بود خنده‌اش بند نمی‌آمد و به شکرانه‌ی این کیف شادمانه هیچ‌وقت نخواست بداند که سر ازینا کجا و چه جور کاری هست اصولن. روز قرارِ پیش‌خواستگاری یک مرد خوش‌پوش بلندقامت ٣۵ ساله‌ی خوش‌صدا ما را به یکی از شیک‌ترین هتل‌های شهر برد و در کافه‌ی هتل، خوشمزه‌ترین قهوه و کیک عالمِ یک دختر ٩ ساله را به او خوراند. وقتی به خانه برگشتیم تنها چیزی که خواهرم را به ستایش و حیرت واداشته بود این بود که آقای تاج‌الدینی جزء آن ٢درصدی بوده که به جمهوری اسلامی رای "نه" داده است و حتا همان روز هم از او پرسیده نشد که مهندسی که سر ازینا کار می‌کند چه جور مهندسی است. فکر کنم از همان روز ؛ که رای "نه" هم به جذابیت‌های آقای تاج‌الدینی افزود ؛ در ذهن من اصل " هرچه مخالف‌تر باحال‌تر"  پا گرفت. روز خواستگاری، من، اولین روز قابیلی-حسودی خودم را با بیرون زدن بی‌خبر از خانه اعلام کردم و تا به‌هم زدن مراسم و همه‌گی را در جستجوی خود کشاندن هم پیش رفتم.

شب، خارجی، حیاط ، من و خواهرم تو رختخواب رو به ستاره‌ها :

: ته اون دره وسط آتیش روز چی‌کار می‌کردی؟...تو که فقط نشسته بودی رو یه تخته سنگ کاری هم نمی‌کردی....چرا برنگشتی خونه؟

: یه آفتاب‌پرست سر راهم نشسته بود ....منتظر بودم بره یه طرف دیگه که من برگردم....اونم ۴ ساعت همونجا نشسته بود بهم زل می‌زد...

: آهان

: آره

 

/ 21 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدا

میگما بگم برت که او خانمی که توی خونه ما کار میکرد که مادر دوم من بود تو شیراز او سالوی دور دور اصلا اسم خودش خانم ازینا (یعتی تلفظ کن ازنا) بود.

مهسا

حتی اگر دختر ادم اینا باشیا به برادرت نرفتی که انقدر صلح جویی[نیشخند] به هر حال این جاذبه قلمت مارو میکشونه اینجا

فانی

آدم اینا البته که یه دختر داشتن.یه نفر بایست می بود تا هابیل بغلش بخوابه و من و شما رو پس بندازه.پس خواهر داشتن ولی شما نبودی.

ابله خاتون

یکهو خودمو توی خونه ی شما دیدم که اون خانوم انکحت داره با دستش ادا در میاره.خنده م بند نمیاد!خدا این تخیل منحرفو از ما نگیره!

معرکه

اونقدر حرارت این حسرت و حسادت زیاده که با پرداختن بهش بزرگترش کردی . نمیدونم چرا وقتی قراره زنونه هم حرف بزنیم باید حتمن پای یه مردو (ولو شده تاجدالدینی فلک زده رو) کشید وسط !!! نکنه در مخالفت باهاشون دنبال خودمون میگردیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سمیر

وای خدا خیلی این پستتو دوس داشتم آفتاب پرست کجا بود اخه!؟؟

محمد

فروغ خودمونیم سابقه ی بلند بالایی توی وبلاگ نویسی داری-وقتی آرشیو مطالبت رو دیدم باورم نمی شد-گذشته از این گنجینه ی فحش خوبی هم داری!!! که فکر می کنم به خاطر همین سابقه ی زیاد وبلاگ نویسی باشه!! از زبان طنزت خوشم اومد!! توی وبلاگم لینکت کردم-فکر نکنی خیلی میخامت ها!!چون توی بخش دوستان نمی شد آدرست رو اد کرد مجبور شدم-نیازی به تقابل لینک از جانب شما نیست.

سرونازشیراز

آری آغاز دوست داشتن است گر چه بایان راه نا بیداست من به بایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست[ماچ]