در باب تکرار خریت- از نصایح سلیمان

یا بُنَیّ َ....

سعا علی الجیز بالواحد الحفره مرّتین بل ثلاث مرات. لا یبدو تظهر العاقل بایّ ثمن.تستحق علی الحماریه بالدفعات حتی لا تشمل فی‌الوقت الاضافی.

فرزندم...

بکوش تا از هر سوراخ دوبار بلکه سه بار هم گزیده شوی. به هر قیمتی نخواه که عاقل جلوه کنی. جادارد هر خریتی را چند بار تکرار کنی تا آخر سر وقت اضافه نیاوری. 

/ 91 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ق

- ولی اون بدون لباس نمی‌ره تو رودخونه! - شاید لباساشو در آورده! - تو از کجا می‌دونی؟ - می‌دونم. - امکان نداره! - زیاد مطمئن نباش!! - تو یک مکان عمومی اون بدون لباس راه نمی‌ره! - مثل مامان من؟ - نه؛ دقیقاً مثل مامان من! - اوه - تجسم اتفاقات لختی چه سودی داره؟ - شاید تو وقتی یادت نمی‌یاد خوشحال نیستی، اون یادش بیاد که لخته و می‌شه بهش شلیک کرد! - خوش‌حال نبودن من بدترین جرم جدی دنیا نیست!! - آره می‌دونم؛ دارم سعی می‌کنم واقع‌بین باشم!!! - پس شاید وقت‌اش رسیده بود که یه‌ فرهیخته‌ی از جان‌گذشته، برای تشدید واقع‌بینی تو حرکتی از خودش نشون بده!! - اوه؛ پس از طاسین و یاسین ، تین و طاها مدد است! - باید بیشتر حرف بزنیم؟ - خوردن ناهار رو در حال حاضر ترجیح می‌دم!! - خیلی خوش‌خیالی؛ معلوم می‌شه نوشته‌شو هنوز ندیدی !؟

ق

- وااای اینو می‌گی؟ این دیگه چه جور نوشته‌ی عبوسی‌یه؟ اشتهام کور شد؛ گمونم این یه‌جور توصبف کردن خاصه، با باد و بارون مساوی؛ هرکی بوده، لطفا بهش اطلاع بده که یکی از زیباترین سخنان منثور خودشو این‌جا ویران کرده!!! چه کسی بهش گفته که نوشته‌شو باید با تاثیر سه نثر شدید باستانی سرهم‌بندی کنه؟ به خاطر این عمل توی آتش خواهد سوخت!!! - ولی این دستاورد خوبیه! - آره خوبه؛ اما زیادی هوشمندانه به نظر میاد!!! - صداي آبشار؛ صداي باران؛ وزش نسيم؛ داغ نامنظم مس‌کوبی... - و صدایی که می‌گه دیگه نخواب!!! - واقعاً؟ - چیز دیگه‌ای نگفته؟ - اوه چرا؛ اگه پیداش کردیم و باهاش صحبت کردیم!! تصمیم می‌گیریم که شام آخر رو اون درست کنه؛ پیتزا خوبه؟ - بد نیست؛ بدترین حادثه هم در این شرایط ممکنه بهترین اتفاق باشه! - تو چرا از هيچ داد و ديدی استفاده نكردي تا نگاه واقعی‌ رو ببيني!!! - بهش بگو از طرف ما لطفاً به آشپزش تبریک بگه! - این امکان نداره! - مگه دیگه ما نمی تونیم به‌چیزی نزدیک بشیم؟!

ق

- نه؛ اون حتماً باید مثل آتیش باشه؛ با سرعت صد کیلومتر در ساعت!! - البته تا وقتی که دامنه‌ی آتشش، منحصر به یک جور سرعت تزیینی‌‌یه، این کارش ضرری نداره؛ مردم خوش‌قلب، لذت فراوانی از نوشته‌ش می‌برند؛ اما اگه منظورش بیان نادر‌ترین دقت‌ برای توصیف انتزاعی یک دیوونه‌ست، پس خدا اینو دیگه بعد از این نصیب شیطان هم نکنه!!! - ولی اون نمی‌خواسته زیاد حرف بزنه. - درسته؛ یه‌جور خیره شدن خیلی سرد تو چشماش بوده. - تو این آینه‌ رو جلوی روت ندیدی؟ - چرا، اول خودمو با دقت توش نگاه کردم!! ولی آینه‌دار ما، یه‌چیزی رو نمی‌دونسته. - چی ‌؟ - این‌که همیشه آدم نمی تونه قلب طرف‌و پیدا کنه و با مشت بکوبه روش. - ولی این خون‌سردی تو نباید باعث بشه که تو بعد از این دیگه ندونی که اسرار قلبی‌تو داری با کی قسمت می‌کنی! - این هیچ ربطی به هیچ اسراری نداره. - واقعاً؟ - آره؛ چون ترس شماره‌ی یک دیوونه‌ها مردن نیست!! - اما این همون زنجیری هم نیست که فکر می کنی داره از پاهات باز می‌شه!!

ق

- مگه این بازی مربوط به بینایی‌یه؟ - بهترین قسمت‌ش شاید اینه که آدم توی این بازی اگه نابینا باشه، بهتر از همه می‌تونه ببینه!! - می‌تونم حالا نفس بکشم؟ - نه؛ تو باید اول اسکن بشی!! - باشه؛ من از این جور پیچیدگی‌ها خیلی خوشم می‌یاد!! - درسته؛ پیچیدگی‌های این‌جوری اصلاً دوست داشتنی‌یه!! - ببینم اين جا از غذا خبري نيست؟ - چشم‌ها لطفاً باز. - اگه دیدی‌ش بپرس چرا رستوران‌ موعودش بسته‌ست؟ - چیز خاصی هست که تو نمی‌خوای بیرون از یک رستوران بهش فکر کنی؟! - من فقط دارم فکر می‌کنم که با خوردن یه سوپ غلیظ غاز، حس غریبی به آدم دست می‌ده! تو چی؟ تو این احساس‌و نداری؟ - واسه یک ملاقه‌اش، خودم می‌پرم تو رودخونه تمساح می‌خورم !! - اوه؛ چه‌قدر خیره کننده‌! - تو راجع به لشکر افسانه‌ای تک‌نفره تا حالا چیزی نشنیده بودی؟ - چرا لخت‌ترین کویر منطقه رو بعد از هجوم‌ش دیدم که تبدیل به یک زخم بزرگ شد! - خب قرار نبوده که اون چیزی بنویسه که حال‌ کویر بهتر بشه؛ شاید اون فقط می‌خواسته یه‌چیزی رو هل بده!

ق

- اوه فهمیدم؛ حالا چه‌کار باید بکنیم؟ - تو آلان باید چشماتو باز کنی و به قدرت این کلمات، تاثیر حرکتی بیشتری بدی!! - خب بعد؟ - بعد باید از لابلای اون کلمات، یه‌جور زل زدن یا یه‌جور خیره شدن متحیر داشته باشی!! - هیجان‌انگیز شد. - درسته؛ چون چشم‌ها همیشه خودشونو باور می‌کنند؛ گوش‌ها هم همیشه حرف مردم رو!! - ولی بعد از این‌همه بی‌معطلی حرکت کردن، یک مکث طولانی از طرف ما دیگه براش ضروری‌ نیست؟ - مکث طولانی؟ مثل وقتی که نمی‌تونی ببینی داری کجا می‌ری؟ - نه مثل وقتی که باید از روی افق فرضی راه‌‌مونو تشخیص بدیم. - اوه؛ در این‌صورت به‌خاطر شیپورت پیش خرمگس باید اخراج بشی! - برای این‌کار قانونی وجود نداره!! چون ما هیچ‌وقت شیپورمونو از سر گشادش باد نمی‌کنیم. - پس باید دقیقاً دنیای صد در صد رو اجرا کنی!!! - فکر خوبیه؛ باید به آتش لبخند زد؛ این‌کار رو بعداً حتماً می‌کنم! - چرا بعداً؟ - چون آلان من فقط دل‌ام می‌خواد یه قهوه بخورم!!! - واقعاً؟ بعدش‌ام حتماً می‌خوای مشت و مال‌ت بدم؛ آره؟ - با دو قاشق شکر لطفا یا دوتا قند!!

ق

- چیز دیگه نمی‌خوای؟ - و یک قاچ بزرگِ سپاسگزاری برای «میم» !! - من فکر می‌کنم دیگه آلان گم شدم!! - پیدات می‌کنم!! - چی؟ «بیا اینو بگیر اونو بده» رو می‌خوای باهاش بازی کنی؟ - تو چه‌قدر داری وول می‌خوری. چی تو فکرته؟ - خوشبختی!!! - آدم وقتی فقط خوشبخته، که نمی‌دونه نیست!!! قهوه چی شد؟ - گوش کن اگه قهوه می‌خوای باید ترفیع منو نسبت به خودت قبول کنی؛ با تمام ملحقات‌اش. - باشه؛ اصلا به عمه‌م می‌گم جاشو با تو عوض کنه!! - البته اینم همون اول جزو شرط مون بود!!! - ما دیگه وقت نداریم؛ باید بریم! - یه تشکر خالی هم کافی بود. - تو که هنوز قهوه رو نیاوردی؛ تشکر واسه چی؟ - اگه سری به کتاب راهمای زندگی عمه‌ت می‌زدی؛ خودت می‌فهمیدی واسه چی! - ببین؛ یه خرمگس آلان داره با بی‌حوصله‌گی نگامون می‌کنه؛ متوجه نیستی؟ - چه طوره یه مصاحبه‌ی کوتاه باهاش انجام بدیم! نمی‌ذاریم دوباره خسته یشه. - حالا نه ! - راستی تو چرا اون مصاحبه‌ی عجیب‌و در باره‌ش ترتیب دادی که جرقه‌ی آتیش شد؟

ق

- دو نفر هستند که من چیز زیادی ازشون یاد گرفتم؛ دومی‌ش خرمگسه . - اوووه...واقعاً؟ - پنج ساله که این‌جا من باهاش آشنام، می‌شه احترام‌ش حالا مثل احترام یک معلم نباشه برام؟ - چداً؟ اون معلم‌ته ؟ چی بهت یاد می‌ده؟ می‌خواد یه نمونه‌ی دقیق از خودش باشی؟ - چيزهايی زیادی هستند كه نمي‌تونیم باورشون كنیم؛ اما اونا وجود دارند. - بعضی‌ها، از آدمی مثل تو انتظار دارند که از قوه‌ی تشخیص خودت استفاده کنی؛ نه این‌که سعی کنی هم‌قد معلم‌ات باشی!! - شاید اگه کسی این افتخار رو پیدا کرد که بابت این موضوع از من پیش خودش شکایت کنه، این افتخار رو هم پیدا کنه که به داستان‌‌‌ تو تداوم بیشتری بده!!! - می‌شه بگیم خانوم معلم‌مون نمی‌خواسته متوجه بشه که قسمتی از اون گفتگو دارای پیش زمینه‌ی قوی از معانی ضمنی‌ نبوده‌؟!! - من متوجه تفاوت‌های تو با معلم‌ محبوب‌ات هستم!! - ولی این منم گه طرز کار خودمو ارزشیابی می‌کنم، نه تو!!! - ولی چشمان اندوهناک دیوونه‌ها اولین چشمانی نخواهند بود که برای تقویت ریمل و اشک مصنوعی باید آزمایش بشن!!!

ق

- به‌نظر تو توی اون مصاحبه باید چه چیز خارج از خط وجود می‌داشت که نباید در برابر او متواضعانه می‌بود؟ - متواضعانه؟ - تعجب کردی؟ به‌من نمی‌یاد که قبل از توجه به احساس سفر، نسبت به کسی که چیز زیادی ازش یاد گرفته بودم، از سر سپاسگزاری گفت‌وگوی مواضعانه داشته باشم؟ - شاید این‌جا دیگه زیادی برات شخصی شده! - تعجب نمی‌کنم که این‌جوری داری از من پشتیبانی می‌کنی! - خودت می‌دونی که پشتیبانی من همیشگی‌یه!! ولی می‌خوام یه‌چیزی رو بهت بگم! - بگو. - این‌جا یک در قدیمی نیست که مرده‌ها ازش وارد بشن!! - تو با منی؟... منظورت چیه؟ - منظورم اینه که نوشته‌های قبلی‌ت همچین تواضعی رو نسبت به اون نشون نمی‌ده؛ اون‌ وقتا که همه‌ش از طرف تو شلیک بود. - خب اون خودش عادت بدی داشت که تنش‌ مدام به گلوله‌های ما می‌خورد!! - شاید اون می‌دونسته که تو هرچي حس كني اوضاع بيشتر تحت كنترل‌‌ته، دردِسرت كمتره!!! - شلیک‌های دقیقی هم متقابلاً داشته!! - آره؛ ولی تو وانمود می‌کردی که همه‌شون به اطراف‌ات خورده!! - نخورده؟ - عاقلان دانند!

ق

- تو می‌خوای در برابر من، نقش یک آفت ادبی رو به نفع او بازی کنی؟ - ببین، بین پیکره‌های کوچیکِ طنز که آدم می‌تونه با دستاش اونا رو لمس کنه و کاخ‌های ادبی فاصله‌ی زیادی وجود داره. اینو به خانم معلم‌ات بگو! - اما بین این دو وضعیت عجیب اگه چیزی رو عمداً از دست بدیم، ناسپاسی عمدی نسبت به یک خانم معلم به‌حساب نمی‌یاد، که مامان‌مونم بوده؟ - داری از مردن حرف می‌زنی؟ - ما کلمات‌مونو در هیج جا و پیش هیچ‌کس تا حالا هدر ندادیم! - چه از خود راضی!! - نمی‌خوای باور کنی؟ - چرا؛ اما وقتی خوام باور کنم حال تهوع بهم دست می‌ده! - خب کسی نمی‌تونه جلو تهوع تو رو بگیره؛ بهتره بری بیرون بالا بیاری و وقتی حالت بهتر شد برگردی! - چی؟ - چیز دیگه‌ای هم هست که نخوای بدونی؟ - .....

قطب نما

سلام هستند سوراخهایی که همان یکبارش کافیست تا وقتی اضافه نیاید . ویژه گی های سوراخ و ابعاد گزش را باید به مراقبه گذاشت . حتی میخواهم بگویم سوراخ شناسی کم از دشمن شناسی نیست [خنثی]