سندرم بچه‌ی‌حرفگوشکن

بر من که به‌شخصه چون آن گوسفندی‌ام که به محض جلوی وانت نشستن ، دلش برای خاطرات عقب وانت تنگ می‌شود و گریه می‌کند؛هیچ حرجی نیست که دائم یاد گذشته کند حتا اگر انگ پیری و ناپویایی بخورد، چرا که من با تایید و گواهی دکتر به خاطره‌بازی مشغولم. از خاطره‌ها داستان می‌سازم؛ چه بنویسم چه ننویسم‌شان..

مثل امروز که به طرز عجیبی ذهنم ورق می‌خورد و مرا می‌برد تا آنجا که به خاطر آورم کدام عادتم از کجا آمده یا حرف چه کسی - هرچند خودش روحش هم خبر نداشته باشد- تا همین امروز روی من اثر گذاشته است.


مریم مصطفوی: اولین کسی که اولین لایه‌ی خوش‌بینی مرا مانند کربن روی کارتهای رمزدار خراش داده است مریم مصطفوی همکلاس چهارم دبستان من بوده است. بهترین دوستان من در سالهای مدرسه همیشه معمولی‌ترین آدمها بوده‌اند. نه زیبا نه باهوش نه پولدار نه معروف نه شوخ نه پرسروصدا . هیچی نبودند. مثل آب بی‌مزه و رنگ و بو. یک جور صمیمیت بی‌نامی یکهو بین ما اتفاق می‌افتاد. چشمها هم بی‌تاثیر نبودند مثلا همین نامبرده چشمان درشت سیاه و مژه‌های زبر و بلندی داشت. من همه‌ی حرفها و ترسها و آرزوهام را برایش می‌گفتم.بعد از یک مدت لیست بلندی از آرزوهای من دستش افتاده بود. مثلا می‌دانست که من شلوار مخمل‌کبریتی پیلی‌دار خانم معلم ورزش‌مان را دوست دارم. می‌دانست من شومیزهای کتان را دوست دارم. یک روز زنگ تفریح به من گفت فروغ من برایت از همین شلوارها خریدم. جزئیات خرید هم بی‌نقص بود، حتا باران هم گرفته بود و مامانش گفته بود ول کن هوا خراب است و تازه  این شلوار که اندازه‌ی تو نیست و این هم گفته بود که چکار داری با پول خودم می‌خرم. به این بسته‌‌ی کادویی هر روز یک قلم اضافه می‌کرد. فروغ آن تلِ گلدار که دوست داشتی از درخانه‌مان خریدم برایت، آن مدادتراش میگوشکل، آن دفتر سه‌بعدی با عکس‌های چشمک‌زن. گفتم مریم کی برایم می‌آوری، می‌گفت صبرکن به وقتش. گفتم من برایت چه بخرم،گفت از همین جورب‌ها که خودت داری. من از همان عنفوان بچگی عاشق جورابهای اسکاچ بوده‌ام. ای بابا. چه کم‌توقع. به سرعت رفتم از مغازه پشت خانه برایش دوجفت خریدم؛ کادو کردم گذاشتم توی کیفم. تنها هوشی که به خرج دادم این بود که بهش ندادم. هفته‌ها این کادو در کیف من می‌رفت و می‌آمد،کاغذش کم و بیش پاره شده بود ولی چیزی به دستم نرسید.آنقدر از داستان گذشته بود که اگر ازش می‌خواستی یک دور دیگر بگوید که چه چیزهایی توی بسته هستند خودش یادش نمی‌آمد. جورابها کماکان در کیف من حمل می‌شدند. خواهر بزرگترم که روزی دنبال جوراب می‌گشت در کیف مرا باز کرده بود(داستان جورابها را می‌دانست) و بی اجازه‌ی من یکیشان را برداشته بود و پوشیده بود. آن موقعها کسی بچه‌ها را آدم حساب نمی‌کرد. مثل الان نبود که همه روانشناس باشند و دست به دست دهند تا یک مشت توپوزی نخورده‌ی پیش‌نوک به اسم بچه؛ پادشاهی کنند. الان اگر ازم بپرسید که بی‌اعتمادی چطور در من شکل گرفت چیز هولناکی یادم نمی‌آید. اسمی برایش نداشتم. فقط آرام فهمیدم آدمها همیشه راست هم نمی‌گویند. اگر بگویی چه چیزش آزارت می‌داد بیشتر می‌گویم این که فکر کردم او از من باهوش‌تر است و من خنگ و کودنم. از همه بدتر که داستان این حماقت را باید از بقیه پنهان می‌کردم و یا نگران بودم که مریم مصطفوی مرا که بچه‌ی معدل بیست قشنگی بودم با این ماجرا دست نیندازد.


شیرین صادقی: شیرین صادقی مرا در یک بعدازظهر گرم تابستانی در حیاط خانه‌مان در شیراز دید درحالیکه هنوز داشتم با چند مسئله باقیمانده و نفهمیده از سال تحصیلی گذشته کلنجار می‌رفتم و وقتی نظرش را پرسیدم گفت: اوووووه. هنوز یادته؟ و به من توصیه کرد که تابستان زمانی است که باید تمام چیزهایی که در سال گذشته یاد گرفته‌ایم را بریزیم دور تا مغزمان برای سال جدید جای خالی داشته باشد.آن سالها اگر الگوی خوره‌تری دور و برم بود حتما پیروی می‌کردم ولی من متاسفانه در شهر گل و بلبل به سر می‌بردم  اگر به همکلاسیهای دیگر هم سر می‌زدی مهمترین کشفش  این بود که شربت آلبالو با یک نصفه لیمو خوشمزه‌تر می‌شود. بنابراین دنباله‌ی محفوظات سال قبل را هیچوقت پی نگرفتم و تا حال به غیر از کاربرد داستانی اتفاقات، هیچ چیز جدی دیگری برایم وجود ندارد. مغزم چون بوتیک شیکی‌ست که سالی یک قلم جنس با کشتی از جایی دور برایش ارسال می‌شود و همان هم به فروش نمی‌رود.از اتفاق با شیرین صادقی امسال دیداری داشتم . به محض این که یک کتاب لاغر دستم دید گفت اوووووه. یادمه تو همیشه مغزت خیلی کار می‌کرد.


 حالا اینها دوتا از موثرترین‌ها بودند. جادارد یاد کنم از نگین که روزی در خردسالی به من گفت: قاشق را که توی دهانت می‌کنی، دهانت را تنگ نبند و قاشق را از لای دو لب چفت‌شده‌ات بیرون نکش، حالم بهم می‌خورد. و من تا همین امروز قاشق را که توی دهانم می‌کنم محتویاتش را با دوتا دندان جلوم خالی می‌کنم و مانند شیارکش دوخط موازی روی قاشق به جا می‌گذارم تا کسی حالش به هم نخورد. سرآخر امضای‌ام که شبیه کلمه‌ی «ملیِ» دفرمه است را مدیون روز ملی نفت و دکترمصدقم که در خانه‌ی ما با اسم و رسمش همزمان با دوران دیب‌دمینی و هانسل و گرتل آشنا می‌شدی.‌

/ 14 نظر / 122 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فائزه

سلام فروغ خانم. من دیشب خواب یک وضعیت آخرالزمانی رو دیدم که در قسمتیش با خانمی به اسم فروغ کشاورز همراه می شدم و با هم از یک دیوار بالا می رفتیم و می نشستیم منتظر تا موج های ویرانگر از راه برسن. حالا اسم شما واقعا فروغ کشاورزه؟ در ضمن چه خوب می نویسید.

سوسن

حرف گوش کن ها یه جایی کم میارن! من که کم آوردم.یاغی شدم! اسب اسار در رفته شدم :))

زنده

هیچ وقت کودکی هایم برایم بزرگ نبوده

مسافر آنسو

همه ماها با خاطراتمون زنده هستیم ! من که بیشتر از اینکه زندگی گنم دوست دارم گذشته ها را داستان کنم !

mari

کاشکی بیشتر بنویسی نمی دونی یکی ته دنیا چه دنیایی داره با خاطرات و نوشته های تو

فرزاد

خیلی خوب بود ، من اصلن حوصلم نمی کشه اینقدر طولانی بنویسم.

pari-sa

سلاااااام... وای اینجا چه قدیمیه ... فروغ خانوم من برحسب اتفاق دیروز داشتم مجله گل آقا (ماله سال 82) رو میخوندم... رسیدم قسمت طنز وبلاگی. گفتم آآهاااا پیدا کردم این مطالب که مال 11 ساله پیشه میرم کپی میکنم تو وب خودم. آخه استعداد طنز ندارم [خنثی] یه مطلبی بود که نوشته بودین میخواستین مثه آدم بزرگا باشین و تریپ برداشته بودین... اونو میخواستم کپی کنم، گفتم دیگه صاحب وب الان بسته وبو... زدم تو گوگل خرمگس[نگران] ودرکمال ناباوری آورد وبتونو [وحشتناک] ولی خیلییییییییییییی جالبه که هنو مینویسین. اونموقع من 11 سالم بود خخخخ... ببخشید زیاد حرفیدم آخه خیلی ذوق زده م!... موفق باشید

مری

(دست کم به مون پارناس برویم)کتاب شماست؟ازکجا بگیرمش؟

مری

حیف که مجوزنگرفته.خوبه این بلاگ هست که لذت ببریم[ماچ]

pari-sa

بعله درست میفرمایید ... منم قرار بود توضیح بدم که این مطلب رو از مجله گل آقا چاپ سال 82 برداشتم ... و اگه کسی بودم که همینجوری بردارم ی چیزی رو کپی کنم هیچوقت از ذهنمم نمیگذشت که بیام وبلاگ 12 سال پیش رو تو گوگل سرچ کنم ...